ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )

129

سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )

با غل و زنجير بسته بودند كه اگر يكى از آنان مىخواست تندتر از ديگران برود ، خودبه‌خود خفه مىشد . فقط دو نجيب‌زاده‌ى قره‌باغى كه دو غول واقعى بودند از بستن زنجير معاف شده بودند و به دست آنان چون خون اشرافيت در رگ داشتند بر خلاف ديگران به زدن دستبند اكتفا شده بود . سى نفر سرباز پياده نظام از اين محكومين شرافتمند ! كه بايد تمام عمر خود را در معدن‌هاى سيبرى به بيگارى مىگذراندند ، محافظت مىكردند . افسر محافظ آنان به ما گفت كه كم گناه‌ترين اين مهاجران اجبارى ، دست كم دوبار آدم كشته است . رودخانه عريضى به نام شمكور « 1 » خيلى زود بر سر راه ما پديدار شد . گدار آن چندان خوب نبود و ما از اينكه توانستيم به سلامت به آن سوى رود برسيم ، بسيار خوشنود بوديم . ضمنا تمام زمين‌هاى اين نواحى تا دهكده‌ى قره‌يرسك « 2 » يك منزل مانده به يليزاوتپول سراسر باتلاقى است . از اين ايستگاه به آن طرف صحرا خشك و بىحاصل و پر از سنگلاخ بود . به‌ندرت در گوشه و كنار اين برهوت يك درخت نيم‌خشك يا يك پاسگاه قزاق ديده مىشد . اين بار رودخانه گوك - چاى « 3 » جلوى راه ما را گرفت . به رغم نام شاعرانه‌اش ، رود كبود ، آب‌هاى سيل‌آساى زردرنگى با سروصداى وحشت‌انگيز از اين مسيل مىگذشت . در زمان‌هاى گذشته به دستور نادرشاه پلى بر روى آن ساخته بودند ، ولى چند سال است كه اين پل شكسته و فقط پايه‌هاى آن هنوز باقى است . باز هم چاره‌يى نبود بايد به آب مىزديم و از گدار مىگذشتيم . جاده در اين ناحيه از رشته تپه‌هايى با شيب تند ، مرتب بالا و پايين مىرفت و در فاصله‌يى دور از فراز ديوارهاى نيمه خراب و كمربندى از تاكستان‌ها و باغ‌ها ، سايه‌يى از يليزاوتپول ديده مىشد . خيلى زود به دروازه‌ى شهر رسيديم . و بعد از آنكه توانستيم در حياط پر از گل‌ولاى يك كاروانسراى قديمى كه اكنون نامش را به هتل تفليس تغيير داده‌اند ، پا روى زمين - يا به عبارت صحيح‌تر روى آب - بگذاريم ، سخت خوشحال شديم . باز هم باران مىباريد . . . .

--> ( 1 ) . Shamkor ( 2 ) . Karaersk : اسم اين آبادى در سفرنامهء ناصر الدين شاه به فرنگ به صورت قره‌ير و در سفرنامهء صنيع الدوله به كوشش محمد گلبن . انتشارات سحر ، سال 2536 به صورت قرايار آمده است . به نظر مىرسد كه قره‌ير درست‌تر باشد . م . ( 3 ) . Gok - Tchai