ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )

111

سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )

پشم نيز بر سر دارند ، از اعراب دياربكراند . كمى دور تر ، يك تاجر ايرانى ديده مىشود كه او را از ريش و انگشتان حنا كرده ، كلاه بلند نوك‌تيز بخارايى و عباى گشاد قهوه‌يى رنگى كه به دوش انداخته ، به خوبى مىتوان شناخت . بعد يك سوار كرد ، با عمامه‌ى بزرگ راه راه و لباس گشادى از ابريشم سرخ رنگ ، كه روى آن كمربند زرينى مجهز به چندين قبضه خنجر و تپانچه به كمر بسته است به چشم مىخورد . چابك سوارانى كه پيشاپيش او راه مىروند ، از ميان دسته‌يى از چاروادارهاى ترك ، فورا برايش راه باز مىكنند ، ولى آنها جرأت نمىكنند به چهار آلبانيايى شليته‌پوش ، كه سلاح‌هاى رمينگتن و روولور با خود دارند ، و مرتب چپق‌هاى درازى را پك مىزنند و با وضع تمسخرآميزى منتظرشان هستند ، حتى با نوك انگشت اشاره‌يى بكنند . اين چهار مرد ، از آن بزن‌بهادرهايى هستند كه پاشاى ترك جوابشان كرده و در جستجوى مشترى تازه‌يى هستند تا در مقابل پول خوب از جان و زور بازوى خود مايه بگذارند و محافظ ارباب جديدشان باشند . قزاق‌ها دسته دسته ، به تاخت مىگذرند ، بدون آنكه از له كردن دست و پاى مردم و به زمين انداختن آنها ، و لعنت و نفرينى كه به دنبالشان سرازير مىشود ، ككشان بگزد . اما بلافاصله تمامى سروصداها به سرعت مىخوابد و نفس‌ها در سينه‌ها خاموش مىشود ، چون سروكله‌ى يك مأمور عالى رتبه‌ى روسى از دور پيدا شده كه با سلاحى در دست و سوار بر اسب از ميان عده‌يى تنها و آرام آرام پيش مىآيد . ارمنيان با سلام‌هاى غليظ احترامشان مىكنند و همه مردم سخت ترسيده‌اند . تنها اداى يك كلمه از زبان او كافى است كه فردا عده‌ى ديگرى بر تعداد زندانيانى كه با غل و زنجير ، بعد از تحمل آفتاب سوزان استپ‌ها ، و هواى سرد و پر سوز كوهستان‌ها ، به كرانه‌هاى لعنتى اقيانوس منجمد شمالى اعزام مىشوند ، افزوده شود . بازار و جمعيت عجيبى كه در راسته‌ها و راهروهاى آن مرتبا در حال رفت و آمدند ، از لحاظ تنوع و خيال‌انگيزى ، چيزى از ميدان كم ندارد . هركس به سرعت راهى راسته‌يى است كه در آن كار دارد . چون هر حرفه‌يى در راسته‌ى خاص و در سراى معينى متمركز شده است . كاسب براى جلب مشترى چندان زحمتى به خود نمىدهد . اگر ارمنى باشد ،

--> - بلندى است كه عرب‌ها به دوش مىاندازند . و در فرهنگ معين چنين تعريف شده است : برنس جامه‌يى كه كلاه بر سر آن باشد ، مانند بارانى . م .