على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله

49

سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى )

پياده شديم . اطاقها و ايوان را محض تشريفات ورود اعليحضرت شاه رنگ مىكردند و مشغول تعمير بودند . نايب مهمانخانه كه ارمنى است خيلى عذر خواست كه ناتميز است . چون چاره نداشتيم معذرتش را قبول كرديم . ( نمىكرديم ) چه مىكرديم ) ناهارى خواستيم خيلى مختصر آورد ، صرف شد . در ايوان اعلانى چسبانده بودند خوانديم ياد ( مسيو گريهم ) قونسول انگليس در سفارت تهران آمدم كه گفته بود در يك اطاقش كه دو تختخواب چوبى و دو صندلى و يك ميز چوبى بود . بعد از چاى خوردن قدرى خوابيديم . عصر دلم خيلى گرفته شد ، رفتيم بالاى بام . باد خيلى سختى مىآمد ميل كردم پياده تنها راهى رفته باشم ، بالا دست جاده باغ بزرگى به‌نظر مىآمد . طرف مغرب رفتم آنجا باغ بسيار بزرگ طبيعى بود بدون ديوار ، خيلى خوشم آمد . هيچ‌كس هم آنجا نبود . اطرافش چمن بود ، كنار جوئى نشسته ، چون مطمئن بودم كه هيچ‌كس نمىشنود ، قدرى بلند و بد ، آواز « 2 » خواندم . تقريبا نيم‌ساعت به غروب آفتاب مانده ، آمدم به طرف منزل . اگرچه از كسى نپرسيدم ولى چون آبادى و ده شاه‌آباد ملكى جناب مهدى قليخان قاجار مجد الدوله است ، گويا اين باغ هم مال او باشد . دو ساعت از غروب آفتاب گذشته غذائى را كه خواسته بوديم حاضر شده خورديم و خوابيديم . از شاه‌آباد به ينگىامام - روز جمعهء سيزدهم ( 13 ) : صبح زودتر از خواب بيدار شده كالسكه حاضر كرده راهى شديم ، از رودخانه و پل كرج و راهدارخانهء روسها كه چند اطاق خوش‌ظاهرى ساخته بودند پس از آنكه تذكره‌مان را ديدند گذشتيم . گويا نيم‌فرسنگ از پل گذشته بوديم ، توى جاده درويش خرم را كه از خدام مخصوص خانقاه ملايك پناه است ديدم كه پياده مىآيد ، خيلى تعجب كردم كالسكه را گفتم نگاه داشتند صدايش كردم معلوم شد كه چون در شهر تهران به وداع من نرسيده است اين راه را كه تقريبا ده فرسنگ است بيچاره پياده پيموده است . فوق‌العاده خجلم كرد . گفتم تا قزوين همراه من بيايد قبول كرد . امر كردم روى صندلى كالسكه پهلوى كالسكه‌چى نشست . ناهار به حصارك رسيديم كه مهمانخانه‌اش بالادست جاده و رو به جنوب و بنايش تقريبا بيشتر از مهمانخانهء شاه‌آباد است . رفتيم در يكى از اتاقها كه

--> ( 2 ) - در متن : آوازه