عبد الغفار بن علي محمد ( نجم الدوله )

80

سفرنامه دوم نجم الدوله به خوزستان ( فارسى )

مىخواستند به مبلغ يكصد هزار تومان بفروشند به حاجى آقا محمّد معين ، نصف نقد ، و نصف نسيه . اين ملك را نظر به اين كه مفتاح ايران است نمىتوان قيمتى معيّن كرد و با صرف نظر از اين نكته ، اقلا ده كرور قيمت دارد ] « 1 » . شب چهارشنبه 26 [ جمادى الاولى ] جناب نظام السّلطنه حقير را فيما بين دو دستگاه چادر من و خود در كنار كارن تاريك و تنها خواسته ؛ بر دو صندلى ديده‌به‌ديده « 2 » روبه‌رو نشسته ، در خصوص سدّ اهواز گفتگو بسيار نموديم . معاذير « 3 » ايشان از اين قرار بود : اوّلا ، مىدانى كه مخارج اين كار كلّى است و تدارك اين قدر تنخواه براى اولياى دولت خالى از زحمت نيست ، شايد اقدام نمودى و در وسط كار ماندى و همراهى نشد . آن‌وقت متحيّر و ضايع و سرگردان بمانى . از روى چه جرأت اقدام خواهى نمود ؟ و با آن‌كه در حكومت من اقدام به چنين كارى افتخار و شرف است ، صلاح نمىدانم . ثانيا آب رود كم مىشود و قابل ملّاحى نتواند شد . ثالثا فاضل آب نهر مصنوعى باعث مرداب شدن فلاحيّه مىشود و سالى چهارده هزار تومان ضرر مالياتى به دولت وارد خواهد شد و الّا در اصل ساختن سدّ حرفى نيست . حقير جواب گفت كه : مسئله سه فقره است : اوّل ، آيا ساختن سدّ كار خوبى است و مسلّم ، و فايده دارد يا خير ؟ جواب گفتند : بلى ! در ضرورت و خوبى و فايدهء آن حرفى نيست . بعد سؤال نمودند كه : جمعيّت براى زراعت و فلاحت از كجا مىآورى ؟ گفتم : آب و خاك كه حاضر شد مردم خود جمع مىشوند مثل روز اول كه بناى سدّ را متقدّمين نهادند ، بعد گفتند آب كه در نهر جارى شد فلاحيّه هور « 4 » مىشود . جواب گفتم : اوّلا ، بر فرض آن ، دورق 46 قديم را آباد كنيد و طايفهء كعب « 5 » بروند در آنجا سكنا بگيرند و در هور فلاحيّه جاى سخت سركشى نكنند و علاوه بر آن ، نفس‌كش‌ها براى سدّ مىسازيم كه هر وقت لازم باشد آب برگردد به مجراى اوّل خود و بعد از ساختن سدّ ، آب كارن آن‌قدر در نهرها نمىافتد كه براى كشتيرانى ضررى داشته باشد . ايشان قبول نكردند . محتاج سؤال و جواب ثانوى شد . بعد عذر ديگر

--> ( 1 ) . باز كردن قلاب در اوّل جمله از نويسنده يا كاتّب و بستن آن در انتها از مصحح است . ( 2 ) . روبه‌رو ، مقابل هم ( 3 ) . عذرها ، بهانه‌ها ( 4 ) . « درياى خرد كه به ريزش آب به بيشه‌ها و مانند آن فراخ گردد . » ( منتهى الارب ، به نقل از لغت‌نامهء دهخدا ) ، مرداب ، باطلاق ( 5 ) . در نسخهء خطّى : چعب