عبد الغفار بن علي محمد ( نجم الدوله )
57
سفرنامه دوم نجم الدوله به خوزستان ( فارسى )
بىآبى ، ممكن است بعضى مسافرين پياده به هلاكت رسند ؛ چنانچه وقت مراجعت مشاهده شد چند نفر پياده از تشنگى در شرف مرگ رسيده بودند . اگر به آنها نرسيده بود [ ند ] تمام شده بودند . خوب است در صدرآباد خراب و كنار پل شور دكّانى دائر شود ، خيلى مفيد خواهد بود . در منازل عرض راه چيزى چندان يافت نمىشود و آنچه باشد ، مثلا هيزم گز هر من تبريز بهاء الى چهارصد دينار و هكذا « 1 » نان و كاه و جو . مدت هشت روز به انتظار جناب ناظم خلوت معطّل شديم و ايشان منتظر ورود حاجى سقا باشى شدند تا روز پنجشنبه 16 ربيع الثّانى به سلامت وارد شدند . وقت غروب رفتيم به ديدن ايشان . يك نفر خواجه و سه نفر كنيز به همراه آوردهاند . ايّام توقّف قم سه مرتبه خدمت جناب آقاى امين السّلطان مشرف شديم در سر مقبره و شب آخر وقت حركت در منزل حاجى سيّد تقى چراغچى دعوت فرمودند براى بعضى دستورالعملهاى شفاهى ؛ و تعليقه « 2 » اى سفارشنامچه « 3 » مشتمل بر بعضى دستورالعملها به عنوان جناب نظام السّلطنه 5 به خطّ شريف مرقوم داشتند ، رسانيدم و كمال مرحمت فرمودند . اوقات توقّف ، سه مرتبه رفتيم به زيارت امامزاده خاكفرج 6 . در آنجا آقا سيّد على قدرت درويش ملاقات شد . درويش گوشهنشينى است ؛ ولى هنوز گرفتار بعضى قيود و صاحب اخلاق ناخوش . ديگر رفتيم به زيارت على ابن جعفر 7 كه كاشىهاى معرّق خوب دارد . حيف كه عاقبت فرنگىها خواهند برد . در امامزادههاى قم از اين قسم كاشى فراوان پيدا مىشود كه از شدّت اعتبار « 4 » نمىتوان برآنها قيمت گذاشت ، نظير و عديل ندارند . چنانچه به باد نمىدادند ، خوب بود . درياچهء حوضسلطان و علىآباد به قطر چهار فرسخ مىرسد . در قم چند باب دكّان شيشهگرى ديده شد كه قليان و قندان و كاسهء لاله و گلابپاش و ميوهخورى و غيره مىسازند و نقش مىكنند . خيلى خوب و ارزان ، ولى حيف مربّى ندارند . چنانچه ترغيب كنند ، خوب ترقّى خواهند نمود . و امتعهء قم از اين قرار است : پيازترش ، صابون ، چوبك ، گل سرشو ، كرباس ، چادرشب ، روتختى ، ظروف سفالى ، شيشهآلات ، حلواارده ، قرهقروت ، ربّ انار ، انجير خشك ، ارسى « 5 » ، كفش زنانه ، پوست برّهء بطانه « 6 » ، سوهان ، جوزاكند « 7 » ،
--> ( 1 ) . : يعنى كمياب و گران است . ( 2 ) . يادداشت ، دستخطّ ( 3 ) . توصيهنامه ( 4 ) . پرارزشى ( 5 ) . اصلا به معناى روسى ، « پاپوش ، قسمى كفش پاشنهدار ، نوعى كفش كه از چرم دوزند » ( فرهنگ معين ) ( 6 ) . برّهء تودلى ( 7 ) . جوزاغند و نيز جوزغند : هلو يا شفتالوى خشك كرده كه مغز گردو در ميان آن آكنده باشند . ( فرهنگ معين )