پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

347

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

حتى كاشان هم كه جنوبىتر است جزو مديا محسوب مىشود . با وجود اين ، مردم محل اين شهر را قسمتى از خاك عراق مىشمارند . قم از شهرهاى متوسط ايران است و از لحاظ بزرگى به كاشان نمىرسد ، جمعيتش هم از آن شهر كمتر است ؛ ولى در محل مناسب‌ترى واقع شده و مىتوان گفت زيباتر است . جلوى شهر رودخانهء كوچكى جارى است كه در اثر باران و آب كوه‌هاى اطراف بعضى اوقات خيلى بزرگ و پرآب مىشود . در نزديكى پل سنگى اين رودخانه مقبره‌اى واقع شده كه مىگويند خواهر امام رضا ، يكى از بازماندگان پيغمبر اسلام ، در آنجا دفن است و اين خواهر نيز از طرف مردم مقدس شمرده مىشود و مدفن او زيارتگاه عمومى است . كوچه‌ها و بازار شهر نسبتا خوب و تميز و ميدان شهر به حد كافى جادار و متناسب است و روىهم‌رفته تمام شهر به نظر من زيبا و دلگشا آمد . روز دوشنبه حركت نكرديم ، تا حيوانات استراحت كنند و من كه حال خود را بهتر حس مىكردم ، از جا بلند شدم و قدرى خربزه و هندوانه خوردم و ناپرهيزىهايى كردم كه بعدا برايم بسيار گران تمام شد . سه‌شنبه فقط سه فرسنگ طى طريق كرديم و شب را در دهى به نام قاسم‌آباد آرميديم . چهارشنبه راه‌پيمايى ما شش فرسنگ بود و شب را در دهى به نام سين سين به سر آورديم . پنجشنبه در حالى كه قبل از طلوع سفيده صبح به اتفاق پدر ملكيور اسب مىراندم ، براى اولين بار ستارهء دنباله‌دار كوچك‌تر را نيز مشاهده كردم كه بسيار از اولى درخشان‌تر بود و هر دوى آنها تا چند روز بعد هم ديده مىشدند . بعد از طى شش الى هفت فرسنگ ، شب به كاشان رسيديم و در كاروان‌سراى شاه ، واقع در خارج شهر ، بار افكنديم و اتفاقا همان اتاقى نصيب من شد كه موقع رفتن به فرح‌آباد نيز در آن سكنا گزيده بودم . در طول راه ، با وجودى كه لباس پوستى بر تن داشتم ، سرما مرا فوق‌العاده آزار مىداد و در كاشان نتوانستم حتى از بستر برخيزم ، زيرا حالم بسيار بد بود . پدر روحانى به ما خيلى كمك كرد و با وجودى كه هيچ‌كس از همراهان من از طبابت سررشته نداشتند ، چون او غذاهاى خوب ، كه با شيوهء آشپزى غربى تهيه شده بود ، براى من دستور مىداد ، اقلا ضعيف‌تر نشدم ؛ در حالى كه در قزوين به واسطهء نخوردن غذاهاى خوب و سالم واقعا مشرف به مرگ بودم . روز بعد از ورود ما به كاشان ، كه آخرين روز ماه نوامبر بود ، قاصدى كه از سوى سفير اسپانيا روانه شده بود پدر ملكيور را ملاقات كرد و چند نامه به او داد .