پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )
316
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )
از حمله به اردبيل منصرف شود و نخست به فكر سركوبى سپاهيان قرچقاىبيگ باشد تا از عقب خطرى متوجه او نگردد و بعد از انجام اين كار به سوى اردبيل بتازد ، زيرا وى براى انجام هر دو منظور تعداد كافى قوا در اختيار داشت . چون تركها مىدانستند كه قرچقاىبيگ دستور دارد از برخورد مستقيم با آنان اجتناب كند ، تصميم گرفتند ناگهان بر سرش بتازند و به اجبار او را وادار به مقابله و مبارزه سازند . به اين منظور سردار نزديك چهل تا پنجاه هزار مرد جنگى ، مركب از تركها و تاتارها ، برگزيد ( گرچه دربارهء تعداد اين سربازان بعدا روايات زيادى شنيدم ؛ ولى از روى قراين مىتوان گفت كه رقم ذكر شده در گزارش قرچقاىخان صحيح است ) و ايشان را تحت فرماندهى چند نفر پاشا و صاحبمنصب ديگر مأمور كرد بهطور مخفيانه و با تجهيزات سبك و با عجلهء زياد به صوب اردوى قرچقاىبيگ حركت كنند و اگر ممكن است شبانه و الا در روز روشن ناگهان بر اردوى او بتازند و ضربتى هولناك بر سپاهيانش وارد سازند و كار آنها را تمام كنند . اين همان قوايى بود كه جاسوس تاتار بدان اشاره كرده بود ، منتهى چون دستور كاملا محرمانه صادر شده بود ، نتوانسته بود مقصد صحيح آنان را دريابد و در نتيجه شاه تصور كرده بود قواى ترك به سمت اردبيل روانه شده است و با وجودى كه از اين امر اطمينان كامل نداشت ، مهياى رفتن به محل امنترى شده بود . در مورد تهمورسخان نيز جاسوس تاتار دچار اشتباه شده بود و همانطور كه قبلا ذكر كردم ، او با اين قوا همراه نبود . موقعى كه اين عده شبانه خود را براى حركت آماده مىكردند ، از بخت بد تركها يك نفر به نام علىبيگ كه در ايران تولد يافته و بعدا در بچگى اسير تركها شده و در آنجا نشو و نما كرده و دوران جوانى خود را گذرانيده بود ، از جريان مطلع شد . وى كه در بين اين عده به سر مىبرد ولى عشق به وطن در دلش زبانه مىكشيد ، مصمم شد مانع از بروز چنين مصيبت عظيمى شود و به هر نحوى هست جلو اين نيرنگ را بگيرد . پس ، بلافاصله پا در ركاب كرد و مهميز بر شكم اسب كوفت و پيش از اينكه سپاهيان به راه افتند ، راه اردوى قرچقاىبيگ را در پيش گرفت . هنوز چند ساعتى به صبح مانده بود كه علىبيگ به اردوى سپهسالار رسيد و ملاحظه كرد كه سراسر اردو با بىخبرى در خواب خوش فرو رفته است و از قراول و نگهبان نيز اثرى نديد ، به نحوى كه تا چادر قرچقاىبيگ پيش رفت ، ولى به خود اجازه نداد در آن وقت شب بىخبر داخل شود و در نتيجه ناچار شروع به فرياد زدن كرد و سرانجام چند نفر بيدار شدند و به دستيارى آنان به چادر سپهسالار راه يافت و تمام جريان را تعريف كرد و گفت كه اگر او نمىخواهد گرفتار حملهء ناگهانى