پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )
309
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )
تمام شهر مىدانست كه اين نقل و انتقال شوخى و مسخره است و طبعا سفير ترك نيز از اين حقيقت مطلع شد . شاه هيچگونه مذاكرهء ديگرى با سفير نكرد و فقط گفت در اولين فرصت او را مرخص خواهد كرد و دستور داد سى تومان ديگر به اضافهء مقدارى اشياى مختلف به او دادند و قبل از عزيمت نيز بهطور رسمى به او گفت : ملاها - يعنى اولياى مذهب - هميشه براى صلح به من فشار مىآورند ؛ حوصلهء مرا تنگ مىكنند و مىگويند نبايد با مسلمانان جنگ كرد ؛ ولى از اين لحظه به بعد ، اگر يك كلمهء ديگر در اين زمينه از آنان بشنوم ، دستور مىدهم گردن همه را از دم تيغ بگذرانند . شاه اين حرف را نمىزد تا فقط سفير ترك را متوجه تصميم خود سازد ، بلكه بيشتر روى سخنش با كسانى بود كه با موعظهء خود ، مىخواستند او را وادار كنند حتى تحت شرايط غيرشرافتمندانه به صلح تن در دهد و در واقع از اين لحظه به بعد ، ديگر صدايى در اين زمينه شنيده نشد . سفير كه از مذاكرات خود با شاه دست خالى برگشته بود ، همان شب يا فردا صبح ، به سوى سردار بازگشت . غروب روز سوم سپتامبر ، فرستادگان قرچقاىبيگ به نزد شاه آمدند - و من فرداى آن روز ، توسط مهماندار از اين جريان مطلع شدم - و گفتند سپاهيان ترك به تبريز رسيدهاند و سپهسالار ايران به پيروى از دستور اعلىحضرت ، مبنى بر اجتناب از جنگ ، قبل از ورود آنان با تمام قواى خود ، مطابق يك روز راه ، به عقب منتقل شده و قلعهء تبريز را منهدم كرده و شهر خالى از سكنه و اموال و اثاث را با اطراف ويران آن به تركها واگذار كرده است و تركها با وجودى كه گرفتار قحطى شدهاند ( بعدا معلوم شد خبر قحطى نيز صحيح نبوده است و برعكس آنان به حد كافى آزوقه و ما يحتاج با خود دارند ) مصمم هستند به پيشرفت خود ادامه دهند . مهماندار كه در مقابل قصر شاهى اين مطالب را به من گفت ، اضافه كرد كه ديگر هيچگونه اميدى به صلح در بين نيست ؛ زيرا شاه كه متوجه شده است تركها هميشه مايلند تا سرحد امكان به او لطمه وارد آورند ، و به شرايط يك صلح شرافتمندانه مطلقا توجهى ندارند ، مصمم شده است هرچه ممكن است بيشتر به آنان صدمه بزند و اين مرتبه ديگر نمىخواهد ملاحظهء آنها را بكند و عزم كرده است بابل و سوريه را از قلمرو آنان منتزع سازد . من در باطن به اين حماسهها مىخنديدم ، چون از دهان كسانى بيرون مىآمد كه در موقع گفتن اين حرفها خدا مىداند در زير لباس خود از ترس چه فضاحتى به بار آورده بودند ! مهماندار گفت : شاه در باطن خيلى اميدوار است كه از طريق نزول باران و برف ، كه تاتارها سر آن