پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )
265
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )
كاشىكارى شده ، يعنى قطعات كوچك و ظريف كاشىهاى طلايى و رنگارنگ در داخل يكديگر كار شدهاند و با خط خاصى ، كه در مشرقزمين خيلى مرسوم است ، با قطعات ريز كاشى كه در داخل كاشىهاى ديگر كار كردهاند بر آنها مطالبى نوشتهاند . اين طريقهء تزيين بسيار جالب ولى كم دوام است چنان كه از هماكنون قسمتى از آنها خراب شده يا در معرض خرابى قرار گرفته است . در بالاى مسجد ، كه معمولا ما آن را به تريبون كليسا اختصاص مىدهيم ، زايدهاى پيشرفته و در آنجا هشتگوش داخل به هم خورده است و فضايى به وجود آمده كه در وسط آن ، قبر سلطان قرار گرفته و پوشيده از پارچههاى زربفت و ابريشمى است . درب آهنى مقبره از بالا تا به پايين طلاكارى و نقرهكارى شده و زيبايى و ظرافتى كه در آن به كار رفته ، بيش از قيمت اين فلزات اهميت دارد و بايد بگويم كه مسجد سلطانيه زيباترين بنايى است كه تا به حال در ايران و بهطور كلى در سرزمينهايى كه تا به حال در آنها به سر بردهام به چشم من خورده است « 1 » . البته مىگويند جاى ديگرى نيز هست كه من اگر آن را ديدم گزارشش را برايتان خواهم فرستاد ، و آنجا به قرارى كه از اشخاص مورد اعتماد شنيدهام يك بناى عظيم قديمى است كه در ايران به چهل منار معروف است و قدرى دور تر از شيراز ، در شهر قديمى پرسپوليس برپا شده و تصور مىكنم مدفن شاهان باستانى ايران ، يا قصرى از زمان « سيروسها » و « داريوشها » باشد « 2 » . بعد از مدت كوتاهى ، خليفهء كرملىهاى برهنهپا به اتفاق مهماندار ، وارد سلطانيه شد ، زيرا شاه در قزوين او را مرخص نكرده بود و در نتيجه او به دنبال اردو آمده بود . آنان در باغى نزديك مسجد ، منزل كردند و من هم براى برخوردار شدن از محضر كشيش و نزديكى به چاه آب مسجد ، در وسط يكى از اردوگاهها ، خيمه و خرگاه خود را برپا كردم ؛ زيرا زندگى زير چادر در تابستان مطبوعتر و تميزتر و راحتتر از زندگى در خانه است . روز بعد ، كه يكشنبه بود ، پدر مقدس و من ، به ديدار امامقلىخان شيراز رفتيم و متوجه شديم كه شب قبل ، شاه نيز به ملاقات او رفته و تمام شب را با او در زير چادر به شرابخوارى مشغول بوده است . شاه غالبا بدون هيچگونه تشريفاتى نسبت به اتباع خود محبتهايى از اين قبيل مىكند . مشاهده كرديم كه امامقلىخان هنوز در زير چادر با لباس فاخر نشسته است ؛ زيرا
--> ( 1 ) . محلى را كه نويسنده از آن به عنوان مسجد ياد مىكند ، مقبرهء اولجايتو ، ايلخان مغول ، است كه پس از گرويدن به دين اسلام سلطان محمد خدابنده نيز لقب گرفت . ( 2 ) . منظور تخت جمشيد است كه نويسنده بعدها از آن ديدن مىكند و با موشكافى خاص خود به شرح آن مىپردازد . چهل منار نامى بوده است كه در آن زمان به اين بناى تاريخى اطلاق مىشده . - م .