پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

261

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

كنيد ؛ او هميشه نتيجه‌اى را كه خود مىخواهد ، از صحبت‌هايش مىگيرد و نسبت به ديگران ، در عين حال كه اظهار خصوصيت و دوستى مىكند ، از ابراز دشمنى نيز ابايى ندارد . وى طرف را ناراضى مىكند و در عين حال او را راضى روانه مىسازد ، حرف گوش مىكند ، ولى گاهى اصلا گوشش به هيچ حرفى بدهكار نيست و خلاصه اين‌كه ضمن شوخى و مسخره به هيچ كارى تن در نمىدهد ، مگر اين‌كه خودش آن را بخواهد و منافعش آن را ايجاب كرده باشد و تمام ظواهر ديگر مصنوعى است و نبايد زياد به آنها اعتماد كرد . سفير اسپانيا اصرار زيادى كرده بود كه با جوابى به كشور خود مراجعت كند ، ولى شاه نخواسته بود اجازهء مرخصى بدهد و گفته بود بهتر است به اصفهان برگردد ، زيرا او ديگر مسن شده و راه‌پيمايى سريع برايش خوب نيست ؛ به‌علاوه بسيارى از كسانش در آن شهر مريض و بسترى هستند . به اين ترتيب شاه عينا از همان عذرى كه او به منظور رفتن به سلطانيه آورده بود ، عليه خودش استفاده كرد . اين تأخير در دادن اذن مرخصى دلايل مختلفى دارد ، مثلا ممكن است همان‌طور كه سفير حدس زده است ، شاه از اين‌كه وى به همراهىاش سفر را ادامه نمىدهد ، عصبانى شده و مىخواهد تلافى كند و از طرفى شاه عادت ندارد سفرا را زود مرخص كند و معتقد است كه در اين صورت ديگر نمىتوان آنها را سفير ناميد و آمد و رفت سريع فقط كار قاصد است . علتى كه پيش خود حدس مىزنم از همه صحيح‌تر باشد ، اين است كه شاه مىخواست ببيند نتيجهء جنگ امسال چه مىشود ، تا با توجه به آن درجهء دوستى خود را با پادشاه اسپانيا تعيين كند . به هر تقدير فعلا سفير در ايران ماندنى شده است و بعد از عزيمت شاه او نيز قزوين را ترك كرد و به سوى اصفهان رفت . سحرگاه بيست و پنجم ژوئيه ، شاه از قزوين عازم سلطانيه شد و همان روز ما نيز هر يك به طريقى به دنبال او به راه افتاديم . من نتوانستم زودتر از يك ساعت از شب بالا آمده سفر را آغاز كنم ، زيرا تمام روز را مشغول نوشتن نامه و ترتيب دادن آنها براى ارسال به ايتاليا بودم و آنها را به يكى از كشيشان آگوستينى ، كه اتفاقا نام او هم جووانى بود و از هند به رم مىرفت ، دادم . غروب بود كه اين كشيش براى خداحافظى نزد من آمد تا ضمنا نامه‌ها را نيز بگيرد و من كه تمام اثاثيه را بسته بودم ، به زحمت نمدى پيدا كردم تا اقلا روى آن بنشيند و همان‌طور كه نوشتم ، آن نامهء ناتمام قبلى نيز جزو چيزهايى است كه به او داده‌ام . پس از رفتن كشيش ، با عجله حركت كردم و بعد از سه فرسنگ راه‌پيمايى در باد و سرماى شديد ، به دهى به نام گيوران رسيدم و روز بعد در آنجا استراحت كردم . شب بعد را تماما راه‌پيمايى كرديم و صبح به شهر كوچكى كه خيابان‌هاى آن