پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

114

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

موقعى كه در كاشان بودم اتفاق ناگوارى نيز برايم روى داد كه چون به خوشى ختم شد نمىتوان آن را حمل بر بخت نامساعد كرد . خانم معانى مىخواست پارچه و ساير لوازم زنانه‌اى را كه در بازار بزازها مىفروختند خريدارى كند ، ولى چون طبق رسوم محل ، زنان متشخص نبايد به طريقى كه مردم آنان را بشناسند هنگام روز در شهر حركت كنند و از طرف ديگر در شب بازار بزازها بسته بود ، تصميم گرفت به‌طور ناشناس و با لباس زنان خدمتكار به آنجا برود و يكى از مستخدمان زن را نيز همراه برد و به‌علاوه لله و دو نوكر نيز از دور مراقب او بودند . در داخل بازار ، موقع عبور از محل پرجمعيتى ، يكى از اراذل كه او را از روى لباسش خدمتكار بىمقدارى انگاشته بود آزارش داد و دست به بازويش زد . بانو معانى كه فراموش كرده بود با لباسى كه به تن دارد بايد در انتظار چنين وقايعى نيز باشد ، خشمگين شد ، ولى بدون اين‌كه حرفى بزند و عملى كند با اشارهء سر به همراهان خود جريان را فهماند و مرد را كه داشت در انبوه جمعيت گم مىشد نشان داد . يكى از ملازمان اشاره او را درك كرد و به عقب برگشت و دو سيلى به صورت مرد مزاحم نواخت . در اثر اين اتفاق ، چند نفرى كه بعدا معلوم شد وابسته به يكى از دامادهاى شاه‌عباس هستند و در نتيجه به علت احترام مأموران جسور شده بودند به كمك آن مرد شتافتند و چون همگى اسلحه داشتند ، نوكران ما نيز دست به اسلحه بردند و نزاعى درگرفت كه در نتيجه يكى از جسورترين و فحاش‌ترين آن افراد ، با شانهء شكافته ، مانند نعش به روى زمين افتاد و دو نفر ديگر به سختى مجروح شدند و سايرين نيز هر كدام به سهم خود از ملازمان ما كتك خوردند ؛ در حالى كه آنان نتوانستند كوچكترين صدمه‌اى به افراد من وارد سازند . همين‌كه من از جريان اطلاع يافتم ، به اتفاق كسانى كه در منازعه شركت كرده بودند به سراغ داروغه ، يعنى حاكم شهر ، رفتم و جريان را برايش شرح دادم و اضافه كردم كه براى دادخواهى و درخواست تنبيه خطاكاران نيامده‌ام ، زيرا خدمتكاران من به حد كافى آنها را گوشمالى داده‌اند ، و قصد من فقط روشن ساختن حقيقت است تا بدانند ما مسبب اين نزاع نبوده‌ايم و هرگز در يك كشور خارجى ، آن هم جايى كه اين همه به ما محبت و رأفت مىشود ، موجبات زحمت كسى را فراهم نمىكنيم . داروغه كه قبلا از جريان اطلاع داشت نسبت به من كمال مهربانى را روا داشت و با سخنان ملاطفت‌آميز درخواست كرد كه اين اتفاق ناگوار را فراموش كنم . وى اظهار داشت اگر قبلا از ورود خود او را مطلع كرده بودم ، آن‌طور كه شايستهء شأن ما بود ، از ما پذيرايى مىكرد و هرگز گرفتار اين ناراحتىها نمىشديم و بعدا خطاب به يكى از مدعيان كه قبل از من به نزد داروغه رفته بود تا