پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

89

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

گرفته‌اند . در اين روز همه سعى مىكنند ، بهترين لباس‌هاى خود را به تن كنند . جماعت ، بىصبرانه در انتظار باقى مىماند ، تا اين‌كه حيوان ، با همان تشريفات از راه برسد و قبلا نيز حيوان را در طويل‌ترين خيابان‌هاى شهر گردانيده‌اند ؛ و چون در مشرق‌زمين پنجره رو به خيابان وجود ندارد ، مردم از بالاى درب خانه‌ها و دكان‌ها و ديوار باغ‌ها ، منظرهء گذشتن او را تماشا كرده‌اند . در جلو يك نفر نيزه‌اى را حمل مىكند كه داراى نوك تيز و درخشانى است و بعدا براى كشتن حيوان ، مورد استفاده قرار خواهد گرفت . وقتى دسته به محل مورد نظر رسيد ، به محوطه‌اى كه به همين منظور در وسط جمعيت خالى مانده است ، هدايت مىشود و از محله‌هاى مختلف نيز ، عده‌اى با اسب و عده‌اى پياده و همه چماق به دست ، در آنجا حضور دارند ، كه پس از انجام قربانى بلافاصله با قلدرى قطعهء بزرگى از لاشه را طبق آداب و رسوم به محلهء خود ببرند . در موقع عبور حيوان از وسط جمعيت ، مردم بيش از پيش پشم او را مىكنند و بعد هر كسى در جايى قرار مىگيرد و منتظر عاقبت كار مىشود . البته من نتوانستم به خوبى اين جريان را ببينم ؛ ولى قبلا شنيده بودم با عنوان‌ترين فرد حاضر ، بايد حيوان را بكشد و ديدم كه حيدرسلطان يعنى نگهبان حرم‌سراى شاه ، كه با لباس فاخر بر روى اسب تزيين‌شده‌اى قرار گرفته بود ، نيزه را طورى به دست گرفت ، كه نوك تيزش رو به عقب بود و به ترتيبى ايستاد كه حيوان در سمت راست او واقع شد . و سپس چنان گلوى حيوان را سوراخ كرد كه نيزه تا قلبش فرو رفت . بلافاصله حاضرين سيل‌آسا به سمت لاشه هجوم بردند و هركس با تبر و ساطور و شمشير و كارد و هرچه كه در دست داشت ، مشغول بريدن تكه‌اى از گوشت شد . بين نماينده‌هاى محلات نيز مسابقهء به چنگ آوردن گوشت حيوان آغاز شد و هر محله‌اى موفق مىشد ، قطعهء بزرگترى به دست آورد ، افتخار بيشترى كسب مىكرد . هركدام از آنها براى خود رئيسى داشتند و بعد از كندن تكه‌اى از گوشت ، آن را نزد او مىبردند تا همه قطعات در يك جا جمع‌آورى شود و صحنه ناگهان به اندازه‌اى آشفته شد كه بيم آن مىرفت ، همهء ما با وجودى كه سوار بر اسب بوديم ، به زمين بيفتيم . تكه‌هاى بزرگ گوشت را يا به روى زمين مىكشيدند و يا به روى اسب مىگذاشتند و يكى از اسب‌ها كه از اين همه سروصدا هراسان شده بود ، و نمىخواست گوشتى را كه به روى او گذاشته بودند حمل كند ، مرتبا لگدپرانى مىكرد و بالاخره با وجودى كه صد نفر به دور او جمع