آدام الئاريوس ( مترجم : احمد بهپور )

393

سفرنامه آدام الئاريوس ( بخش ايران ) ( فارسى )

نزديكان آنها به اندازهء كافى آب و غذاى خوب با خود برداشتند . بعد از ظهر روز چهارم ژوئن از تركى عازم شديم و مسافرت را از ميان دشت مزبور آغاز كرديم . جاده از دريا چندان دور نبود و ظرف مدت يازده روز نه شهرى بر سر راه خود يافتيم و نه دهكده‌ئى . درخت ، تپه ، رودخانه و حتى پرنده نيز نديديم بلكه فقط صحرايى هموار با زمينى خشك و شن‌زار كه بر آن گياهان نازكى روئيده بود و شوره‌زارى كه بعضى اوقات مرداب و گودالى در آن ديده مىشد . روز هفتم همين ماه از باتلاقى كه اسب‌ها با زحمت زياد قدم برمىداشتند گذشتيم ، گرماى شديد را تحمل كرديم و به قدرى پشه زياد بود كه نه انسان توانائى دفع آن را داشت و نه چهارپا ؛ شترها كه نمىتوانستند مانند اسب‌ها اين حشرات را از خود برانند ، نقاط زيادى از بدنشان با نيش پشه ورم كرده بود كه از بعضى خون جارى مىشد . در حين راه‌پيمايى وقتى كه اسب يكى از تاتارها خسته شد و احتمال مىرفت كه بيمار باشد سرش را بريدند و گوشتش را به قطعاتى تقسيم كردند و در عقب هر گارى تكه‌ئى از آن را آويختند . هنگامى كه به محل استراحت شبانه رسيديم ، از بوته‌هاى صحرايى آتش افروختند و گوشت اسب را ميان آن انداختند و با اشتها و خوشحالى شروع به خوردن كردند . تكه‌اى نيز به من دادند ، مزه آن مانند گوشت گاو بود . بر سر راه خود گودالهاى آب نيز مشاهده كرديم كه اغلب آب آن شور و گنديده بود . هنگام نوشيدن بايستى دماغ خود را مىگرفتيم تا بوى بد آن زير دلمان نزند . يازدهم ژوئن از سوى باختر دوازده گراز بزرگ كه چند سوار تاتار آنها را به طرف ما رانده بودند ظاهر شدند قبلا گارىها را پشت سر هم قرار داده و به اين ترتيب سدى در برابر آنان درست كرده بوديم ، گرازها موفق شدند از ميان گارى من بگذرند و به طرف دريا بروند ، اسب‌هاى ما رميدند و در پهنهء دشت شروع به تاخت كردند ، به طورى كه پزشك هيئت و پيشكار دربار هلشتاين با تمام وسائلشان به اين طرف و آن