آدام الئاريوس ( مترجم : احمد بهپور )
368
سفرنامه آدام الئاريوس ( بخش ايران ) ( فارسى )
و ساير اثاثه را بين بوتههاى گياهان طورى چيديم كه به صورت نيم دايرهاى به نظر مىآمد . كدخداى ده گويا بر جمعيتى اندك حاكم بود و از طريق گوسفنددارى كه تعداد آنها زياد بود امرار معاش مىكرد . اهالى ده افرادى جسور و دلير بودند ، سفير بروگمان از آنها به قدرى متنفر بود كه مىخواست چند نفرى از آنها را كه دور و بر ما ايستاده بودند و ما را چون افراد بيگانه و عجيب و غريبى تماشا مىكردند ، با توسل به زور و شليك اسلحه گرم دور كند ولى ما نمىخواستيم چنين كارى انجام شود ، زيرا نبايد زنبور گزنده را تحريك كرد و از اينجهت دستور او را اطاعت نمىكرديم . بربرها وقتى كه متوجه شدند حضورشان در آنجا موجب مزاحمت ماست ، گفتند « اين زمين نه مال شماست و نه مال ما ، بلكه از آن كسى است كه قدرت بيشترى دارد . » باز هم نمىبايست با آنان درگير مىشديم ، زيرا مىدانستند كه در حال حاضر ما از آنها قويتر هستيم ولى مىتوانستند با يك اشارهء رئيس خود ظرف مدت كوتاهى نفراد زيادى را در آنجا جمع كنند كه براى شكستن گردن ما كفايت مىكرد . آنها نه از شاه ايران سراغى گرفتند و نه از تزار روسيه ، مىگفتند كه داغستانى هستند و فرمان هيچكس را جز خداوند به گردن نمىگيرند . اواخر شب شاهزاده براى ما پيغام فرستاد كه فردا تا اثاثه ما را بازديد نكند و مطمئن نشود كه ما كالاى بازرگانى كه مشمول پرداخت حق گمركى است همراه نداريم اجازه ترك اين محل را به ما نخواهد داد . در جواب گفتيم كه بازرگان نيستيم بلكه هيئت نمايندگى سياسى هستيم و حق داريم آزادانه در تمام دنيا مسافرت كنيم و در اينجا نيز چنين حقوق و امتيازاتى را داريم و اگر كسى بخواهد به زور از ما چيزى بگيرد بايد منتظر عواقب عمل خود باشد . با اين ترتيب آنان ديگر از ما چيزى نخواستند . روز شانزدهم آوريل ساعت شش صبح دوباره راه افتاديم ، هنوز مسافت