آدام الئاريوس ( مترجم : احمد بهپور )

357

سفرنامه آدام الئاريوس ( بخش ايران ) ( فارسى )

يكى بيست ساله و ديگرى هجده ساله و تقريبا تمام اهالى شهر پياده و سواره ، به دنبال اوران بودند . چند نفر بر اسب‌هائى كه پشت آنان را پوست سياهگوش و گوسفند انداخته بودند ، بر سر چوب‌هائى بلند ، سرپر شده از كاه شش نفر ترك را با چند پرچم متعلق به ترك‌ها كه عرب خان در جنگ به دست آورده بود ، پشت سر حمل مىكردند . وقتى كه خان به مقابل باغ رسيد از اسب به زير آمد و به درون رفت . نمايندهء شاه در حالى كه مرحمتى را در بقچه داشت و سه نفر از خدمه او را همراهى مىكردند به سوى خان آمد و در ده قدمى مقابل وى ايستاده عرب خان دستور داد كه لباس - هاى رويش را از تن به درآوردند و با رنگى پريده و حالتى نزار منتظر ماند زيرا نمىدانست به چه سبب فرستاده شاه مدتى ساكت و آرام ايستاده بود ، بالاخره به زبان تركى شروع به صحبت كرد و خان را گفت : « چه مىگوئى كه شاه صفى برايت خلعتى با يك سند ، مؤيد مرحمت به تو فرستاده است . تو دوست شاهى » خان با شادمانى گفت : « آنچه كه از آن شاه است جاودان بماند و هر روزش هزار روز بادا . من من خدمتگزار قديمى شاه هستم » سپس خلعت را ( كه به رنگ سبز و از پارچه اطلس بود ) با اداى احترام مرسوم از نماينده شاه گرفت . فرستاده شاه خان را هنگام پوشيدن خلعت كه تشكيل شده بود از يك كت زربفت ، ميان بند ، دستار و چند لباس روى ديگر كه تومانى چند ارزش داشت كمك كرد . پس از پوشيدن خلعت ، قاضى با صداى بلند شروع به خواندن دعا كرد كه خان و تمام حضار به طور آهسته وى را همراهى و گفته‌هاى او را تكرار كردند . محتواى ادعيه مذكور براى سلامت شاه بود . پس از اتمام دعا مردم فرياد زدند : الله ، الله ، الله پس از پايان مراسم اهداى خلعت همه جا بين مردم كه در بيرون باغ حدود