آدام الئاريوس ( مترجم : احمد بهپور )

341

سفرنامه آدام الئاريوس ( بخش ايران ) ( فارسى )

ما شدند و از پاى درآمدند ، از جمله اسب من كه هنگام سوارى سقط شد و به همين جهت سوار بر الاغ نوكر خود شدم و او ناچار شد زين و برگ اسب را بر سر نهد و پياده به راه ادامه دهد . وقتى كه شب هشتم اين ماه كه سفر روزانهء ما به پايان رسيده بود و در نظر داشتيم وارد دهكده‌ئى شويم ، دهاتىها مايل نبودند كه ما را بپذيرند و مسئول ايرانى تداركات و اقامت را كه جلوتر از ما به آنجا رفته بود ، با فحاشى و توهين از خود رانده بودند . اين‌چنين بدرفتارى از آنجا ناشى مىشد كه در مسافرت بار اول هنگام گذر از اين دهكده ، مستخدم كدخداى ده ، ظرفى را از آب پر مىكند كه سفير بروگمان صورت خود را بشويد ، سفير آب را ( چون از آب نهر در ظرف ريخته بودند از اين جهت كمى گل‌آلود و تيره بود ) به صورت او پاشيد و ظرف را بر سرش كوبيد . در سرماى شديد بايستى به راه‌پيمائى ادامه مىداديم ، از دو دهكدهء ديگر نيز گذشتيم و باز كسى به ما اعتنائى نكرد ، بالاخره توانستيم و در قريه سوم اطراق كنيم . از آنجا كه راه سخت و پر گل و شلى را پيموده بوديم ، بخشى از همراهان ، صبح روز بعد به ما پيوستند . روز يازدهم اين ماه به قزوين رسيديم و نه روز براى تعويض شتر ، اسب و الاغ در آنجا مانديم . روز بيستم ژانويه قزوين را ترك كرديم و از راه قبلى به سوى سلطانيه و اردبيل يعنى دست چپ از طرف شمال باخترى روان شديم و از آنجا به سوى شمال رفتيم و وارد راه گيلان شديم . سفر ما تمام وقت از روى كوه‌ها و تخته‌سنگ‌ها بود كه از ميان آن‌ها رودخانه‌اى جريان داشت . ابتدا جاده از بين كوهستانى نسبتا مرتفع با خاكى مخلوط از رنگ‌هاى سرخ ، زرد و سبز كه بسيار جالب مىنمود مىگذشت ، سپس از فراز صخره‌هاى سنگى منتهى به پلى بلند و سراشيب ، كه روى رودخانه نسبتا عميقى زده بودند رد مىشد . زير پا در پائين پل روى زمينى كه چند كوه و تپه قرار داشت ، اين جلو آن‌جا كشتزارهائى بود كه در آن‌ها تك‌درخت‌هائى به چشم مىخورد .