حسين شهيدى مازندرانى

55

سرگذشت تهران ( فارسى )

و سوار شده ، روانهء باغ نگارستان مىشود . پس از وارد شدن به باغ مىپرسد : - شاه كجا تشريف دارند ؟ اشخاصى كه براى انجام اين خدمت مأمور بودند مىگويند در عمارت سردر . قائم‌مقام بالا رفته مىبيند محمد شاه در سردر نيست . مىپرسد : - پس كجا تشريف دارند ؟ مىگويند : - تشريف خواهند آورد . چند دقيقه كه مىگذرد به نام فرمان شاه ، قلمدان و لوله كاغذ قائم‌مقام را از وى گرفته « 1 » ، دست او را از شمشير برنده‌اش يعنى قلم كوتاه مىكنند . قائم‌مقام بيان تأثيرگذارى داشت و دشمنان نيز پيش‌بينى همه چيز را كرده بودند . پس از اقامهء نماز مغرب و عشا مىگويد : اگر شاه فرمايشى با من ندارند بهتر است بروم . چونكه منزل دوستى وعده كرده‌ام ، انتظار مرا دارد . مأمورين نگاهدارى او مىگويند : - شاه فرموده‌اند چون كار لازمى با شما دارم از اينجا خارج نشويد ، تا من شما را به حضور بطلبم ! قائم‌مقام مىگويد : - پس قدرى استراحت مىكنم . و شال كمر را باز كرده ، زير سر مىگذارد و جبه را بر روى خود كشيده ، مىخوابد . . . دو ساعت از شب گذشته بيدار مىشود . مىگويد : - اگر شاه تشريف نمىآورند ، من بروم خدمتشان ببينم چه فرمايشى دارند . باز همان جوابها را مىشنود . به مزاح مىگويد : - پس من اينجا محبوسم ! جواب مىدهند : شايد ! مىگويند در اين حال در اتاق قدم زده و اين شعر را با ناخن بر ديوار مىنويسد : روزگار است اين كه گه عزت دهد گه خوار دارد * چرخ بازيگر از اين بازيچه‌ها بسيار دارد

--> ( 1 ) . وزرا و رجال آن دوره همواره قلمدان و لوله كاغذ همراه خود داشتند . م .