حسين شهيدى مازندرانى
38
سرگذشت تهران ( فارسى )
و گرنه ايرانىها همان افراد زمان صفويه و نادرشاه و كريم خان و آغا محمد خان بودند . » مىگويند در دومين جنگ ايران و روس ، با ورود قشون روس به تبريز و پيشروى آن به سمت ميانهء دولت ايران ناگهان خود را در مقابل عمل انجام شده ديد و در نتيجه ناچار شد شرايط صلح دولت روس را بپذيرد . فتحعليشاه براى اعلام ختم جنگ و تصميم دولت در بستن پيمان آشتى ، سلامى خبركرد . قبلا به جمعى از خاصان دستوراتى راجع به اينكه در مقابل هر جملهاى از فرمايشات شاه چه جوابهايى بايد بدهند ، داده شده بود و آنها نيز همگى نقش خود را روان كرده بودند . شاه بر تخت جلوس كرد و دولتيان سرفرود آوردند . شاه به مخاطب سلام خطاب كرد و فرمود : - اگر ما امر دهيم كه ايلات جنوب با ايلات شمال همراهى كنند و يك مرتبه بر روس منحوس بتازند و دمار از روزگار اين قوم بىايمان برآورند چه پيش خواهد آمد ؟ مخاطب سلام كه در اين كمدى نقش خود را خوب حفظ كرده بود تعظيم سجده مانندى كرده ، گفت : - بدا به حال روس ! ! بدا به حال روس ! ! شاه مجددا پرسيد : - اگر فرمان قضا جريان شرف صدور يابد كه قشون خراسان با قشون آذربايجان يكى شوند و توأما بر اين گروه بىدين حمله كنند چطور ؟ جواب عرض كرد : - بدا به حال روس ! ! بدا به حال روس ! ! - اعليحضرت پرسش را تكرار كردند و فرمودند : اگر توپچىهاى خمسه را هم به كمك توپچىهاى مراغه بفرستيم و امر دهيم كه با توپهاى خود تمامى دار و ديار اين كفار را با خاك يكسان كنند چه خواهد شد ؟ باز جواب : « بدا به حال روس ، بدا به حال روس » تكرار شده و خلاصه چندين فقره از اين قماش اگرهاى ديگر كه تماما به جواب يكنواخت بدا به حال روس تأييد مىشد ، رد و بدل گرديد . در اين موقع درياى غضب ملوكانهء شاه كه بر تخت نشسته پشت خود را به دو متكاى مرواريددوز داده بود ، به جوش آمد و روى دو كنده زانو بلند شد و شمشير خود را كه به كمر بسته بود ، يك وجبى از غلاف بيرون كشيد و اين دو بيت شعر را كه البته زادهء طبع شعر خودش