حاجيه خانم علويه كرمانى
50
روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى
اينقدر هست در جايى كه ما منزل داريم با كپتان صاحب [ و ] كيخسرو خان هم منزل هستيم ، يعنى همسايه هستيم . آنچه صاحب حرف بزند ، كيخسرو خان ترجمه مىكند براى خان ، ما هم مىشنويم . بارى در عرشه نشستهايم ، تماشا مىكنيم . ماهىهاى كوچك پردار از آب بيرون مىآيند . چند ذرعى راه مىپرند ، باز مىافتند توى آب . ماهىهاى بزرگ از آب بلند مىشوند ، باز مىافتند توى آب . مىگويند كشتى در شبانه روزى هفتاد و پنج فرسخ راه مىرود . در آنجايى كه ديروز و امروز ما رسيديم ، صاحب مىگويد عمق دريا دو فرسخ است . بارى نهار آوردند : نان ، بادنجان ، كشك و آش تركمانى . چون همه ناخوش احوال هستيم ، امروز گفتم آش بپزند . از گرما بس كه عرق مىكنم ، فرصت پاك كردن نيست . خوابيديم . از خواب برخاسته ، چاى خورديم . شب هم شام ماشپلو داشتيم . جاى همهء دوستان خالى است . [ وصف بندر بمبئى ] صبح يكشنبه بيست و دوم از خواب برخاستيم . چاى خورديم . صاحب مىگويد سى فرسخ راه تا بمبئى داريم . عمق دريا هم در اينجا نيم فرسخ است . نگاه كرديم ، روى دريا قريب هزار جلدبود و بكّاره و بغله و كشتى كوچك ، انواع [ و ] اقسام روى دريا پهن بودند . به اطراف مىرفتند : از بمبئى به بصره ، به كراچى ، به مسقط ، به بندرات ، هزار جا مىگويند . فى الواقع تا آدم نبيند نمىفهمد . عقل من كه سهل است ، خيلى با عقل [ و ] شعورها نمىتوانند تصور يك كار فرنگىها را بكنند . دو سه هزار من در اينها مىگذارند و سه چهار نفر هندو [ ى ] سياه روى اينها مىنشينند ، ده برو ، به اطراف مىروند . تا ظهر تماشا كرديم . نهار آوردند . كشك بادنجان و برشتو داشتيم ، خورديم . امروز فرصت خواب نشد . بمبئى برابر شد . قريب صد جهاز دودى و غيره ، چه مىرفتند و چه در نزديكى بمبئى لنگر انداختهاند . سبحان اللّه ، آدم ديوانه مىشود . نمىداند نگاه به چه بكند ، چه ببيند . آمديم ، رسيديم به بمبئى . كشتى ما را هم آوردند ، جفت كردند به زمين بمبئى [ به طورى ] كه پا از توى كشتى بر مىدارند ، روى زمين مىگذارند . يك ساعت [ و ] نيم به غروب مانده ، رسيديم . همه مات [ و ] متحير ، نمىدانيم