حاجيه خانم علويه كرمانى

48

روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى

ديدن كند . كپتان خبر كرد كه اين كشتى دو سه روزى بايست اين‌جا بماند كه بار از مسقط بيايد . سركار خانم و ماها پريشان شديم كه از اين موقعى كه بايست ما به جده برسيم مىگذرد . كيخسرو خان هم در اين كشتى است . حساب كرد سى و هفت روز ديگر به مكه مىرسيم . به اين واسطه ، اسباب واهمه و پريشانى حواس‌ها شد . نهار آوردند . جاى همه خالى ، بادنجان [ و ] كشك [ و ] سير خورديم . عصرى سركار خان در جلد بود نشستند . رفتند مسقط پيش سيد عبد الرحيم وكيل كشتى كه در مسقط نشسته ، گفتگو كردند كه اين چه بىتايى است . از قرار معلوم ماها نمىرسيم به مكه ، ما را چه بايد كرد . آن هم جواب داده بود كه ان شاء اللّه فردا صبح زود بار مىفرستم در كشتى و شما را ظهر راه مىاندازم . غروبى سركار خان برگشتند . نماز كرديم ، شام خورديم ، چلو و خورش بادمجان . خوابيديم . چون كشتى ميان دو كوه افتاده ، بسيار هوا گرم است ، كه شب تا صبح خواب نكرديم . مطرح دهى است كه در دامنهء اين كوه افتاده . با مسقط نزديك است . كشتى ما هم جايى لنگر انداخته كه صداى ساعت مسقط را مىشنويم . عمارات مسقط را مىبينيم . امشب در مطرح عروسى بود . تا صبح عروس را بردند . ساز زدند ، توپ انداختند . ما هم از گرما خواب نكرديم . امروز كه يك‌شنبه است ، برخاسته نماز كرديم . متصل بار از مسقط آمد . از صبح تا حال بار خالى مىكنند . صبحى جهاز دودى از بمبئى آمد طرف مسقط . در مقابل جهاز ما ايستاده . قريب يك ميدان با هم مسافت داريم . آن جهاز سه مقابل جهاز ماست ، جمعيتى زياد . وقتى نزديكى رسيد توپ زدند . لنگر انداخت . آدم‌هاى زيادى رفتند توى جلدبود و رفتند مسقط و از مسقط آمدند توى آن جهاز . خلاصه آنچه بخواهم از حالات و كارهاى اينها بنويسم ، درست نمىآيد . بالاى عرشه نشستيم . قريب [ 6 ] سىصد جلدبود و بغله و بلم و كشتى كوچك كه با پارو مىرند [ مىروند ] ، روى دريا پهن است . از اين طرف به آن طرف مىروند ، بار مىآورند . خيلى تماشا دارند . فى الواقع خيلى تعجب است . دو پارچه چوب مثل كشكول ساخته ، پنصد من بار توى آن مىريزند . شش هفت نفر هم