حاجيه خانم علويه كرمانى
18
روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى
مىنويسد : « صبح يكشنبه بيست و هفتم بار كردند . سه فرسخ راه آمديم . پيش از ظهر رسيديم به جبل . باز چادرهاى حاج را دور از آبادى زدند بيرون قلعه ، كه بايست آب بروند بار كنند بياورند . از روزى كه از كرمان بيرون آمديم ، سه منزل يا چهار منزل آب روان ديديم ، آن هم نزديكهاى كرمان ، باقى ديگر آب چاه با خيك آوردند . به جز نجاست كارى و كثافت چيزى ديگر نيست . آنچه در كشتى نجس شديم كه چاره نبود . باقى ديگر خودمان نجاستكارى مىكنيم . رخت مىشوييم با آب خيك ؛ نه ظرف داريم ، نه طشت داريم ، نه تطهيرى ، نجس اندر نجس . يك نماز ما درست نيست . نه با طهارت كرديم ، نه قبله را فهميديم . هر كس از هر راهى نماز كرد ، ما هم كرديم . گويا به كثافت ما كسى به مكه نيامده . براى بنده كه خيلى سخت مىگذرد از هر جهت . اينقدر هست كه مىگذرد » . و در جاى ديگر وقتى بعد از ماهها ، در جريان بازگشت و در شهر صحنه ، نگاهش به توالت يا به قول خودش « خلا » مىافتد ، مىنويسد : « يك چيز خوب دارد كه از كرمان بيرون آمدم در راهها نديدم : در بيرون كاروانسرا چند خلا ساختهاند » . از ديگر دغدغههاى او جشن گرفتن اهالى مدينه در شب و روز عاشورا است : « روز عاشورا عيد گرفتند ، چون جمعه بود . از قرار معلوم شب جمعه و روز جمعه را عيد مىگيرند ، به واسطهء عيد محمد ( ص ) و آلش بازى ساز نواز مىزنند . » شب يازدهم عاشورا ، حضرات مدينه بناى آتشبازى را گذاردند . توپ ، تفنگ ، شيپور ، بالابان ، مزغان مىزدند . يادم آمد شب يازدهم عيال سيد الشهداء ( ع ) در كربلا چه كردند . نمىدانم چه حالت به من دست داد . اين صداها را كه شنيدم ، مىخواستم خودم را بكشم . خدا عذابشان را زياد كند ، به حق محمد و آله » . دغدغه او درباره خان در وقت اقامتش در نجف تمام مىشود ، زيرا وى از خان جدا مىشود ، به چه معنا و به چه دليل نمىدانيم . وى مدتى را در خانه حاجى كلانتر مىماند كه عيالش دختر حاجى ميرزا محمد على پس اسحاق ميرزا نوه شاه سلطان حسين صفوى است . وى در آنجا مىنويسد كه خان فاطمه را هم بيرون كرده و مىافزايد : « حالا هم كه من جدا شدم ، او را همراه خودم آوردم » در باره علتش مىنويسد : « اگر بخواهم تفصيل حالم را عرض كنم مثنوى هفتاد من كاغذ شود ، ولى مصلحت هم نيست . اگر زنده ماندم كه معلوم خواهد شد ، اگر