خطايى ، على اكبر
458
خطاى نامه ( شرح مشاهدات سيد على اكبر خطائى معاصر شاه اسماعيل صفوى در سرزمين چين )
آنچه دانستى ره است و ديده او را منزل است * چون ره و منزل بماند آنگهى و الا شوى چون شدى بينا ترا با هيچ هستى كار نيست * تا درو مشرك نيابى مردك ترسا شوى ور محبى پس محبان را علامتها بود * يك علامت آن بود كز دون او يكتا شوى ور فقيرى پس ترا نسبت بريدن محو گشت * مى چه پندارى كه با چندين سبب صحرا شوى خاك را در خاك باز و باد را در باد باز * تا ميان خاك و باد اندر ، تو ناپيدا شوى همچنان كن خويشتن چون منصور حلاج ( ؟ ) * تا مگر در فتنهها يكبارگى غوغا شوى * * * هيچ در خير بر تو باز نگردد * تا در عصيان فراز نگردد تا تو ز راه فضول باز نگردى * هيچ در فضل بر تو باز نگردد در موضعى ياد از حكيم جوهرى مىكند كه او را در مجلسى ديده بوده است ، بدين عبارت : « يحول الغنى و العز فى كل موطن * ليستوطنا قلب امرى ان تتوكلا و من در يك مجلس اين بيتها را بگفتم . حكيم جوهرى حاضر بود . ورا گفتم اين بيتها را ترجمه كن . وى ترجمه كرد و گفت : توانگرى و شرف هردو گردانند * بود وطنشان اندر دل ، توكل جوى * * * اين چند عبارات نمونه است از مطالب آن كتاب . - چنان كه ابو اسحق بشاغرى رحمة اللّه گفته است كه دل مؤمن همچون رباطى است و هركسى به رباط فرود آيند و بروند و لكن آنك رباطيان بود پيوسته ( در نسخهء ديگر پوسته ) در رباط بود . اكنون بنده را تأويل بايد كردن كه در غالب