خطايى ، على اكبر
300
خطاى نامه ( شرح مشاهدات سيد على اكبر خطائى معاصر شاه اسماعيل صفوى در سرزمين چين )
و بعد از آن مولانا قاضى آمد شاد و مژده رسانيد كه حق تعالى به فضل و كرم خود برين جمع مسلمان غريب رحم كرد و بر كل پادشاه پرتو مرحمتى انداخت . بعد از آن شيرهها آوردند كه پادشاه فرستاده . امّا آن روز مجموع گوشت خوك با گوشت گوسفند آميخته بود . مسلمانان از آن نخوردند . و پادشاه سوار شد . چون از در اردو بيرون آمد بر اسپ بلند سياه كه چهار دست و پاى او سفيد بود و آن اسپ حضرت امير و اميرزادهء اعظم مغيث الحق والدين الغبيگ گورگان خلد اللّه تعالى ملكه فرستاده بود ، قبائى 221 زربفت زرد بر آن اسپ انداخته بودند و پادشاه قباى سرخ زربفت پوشيده و از اطلس سياه غلافى دوخته و ريش را در غلاف كرده و هفت عدد محفّه خرد سرپوشيده از عقب پادشاه بر گردن گرفته مىآوردند كه در اندرون آن دخترانى بودند كه با پادشاه [ به ] شكار رفته بودند و يك عدد محفّهء بزرگ مربّع كه هفتاد كس برداشته بودند از عقب ايشان و دو اختاجى از چپ و راست جلاوى 222 پادشاه گرفته ، هردو جامههاى [ 408 ب ] زربفت پادشاهى پوشيد [ ه ] كه آن اسپ قدم را يكيك آهسته برمىگرفت و مقدار يك تقمار 223 از دست راست و يكى از دست چپ از پادشاه دور سواران صف زده كه بر يكى قدم پيش و پس 224 [ و صفها چندانكه چشم كار مىكرد ، هر صفى از ديگرى بيست قدم دور تر ] چنان كه از اردوى كه سوار شدند تا در شهر چنين صف زده مىرفتند ، و در ميان پادشاه با ده داجى و مولانا قاضى و ليداجى و جانداجى مىرفت . بعد از آن مولانا قاضى پيش ايلچيان آمد و گفت فرود آئيد تا 225 پادشاه پيش رسد سر بنهيد . چنان كردند و چون پادشاه نزديك [ رسيد فرمود كه سوار شويد . ايلچيان سوار شده ] با پادشاه همراه بودند . پادشاه بنياد گله كرد با شادى خواجه كه بر آن اسپ كه تو آوردهاى سوارى كردم در شكارگاه ، و از غايت پيرى و بىقوتى افتاد ، و مرا انداخت و از آن روز باز دست من درد مىكند و كبود گشته و بسيار طلى انداختيم تا پارهاى دردش ساكن شده است .