خطايى ، على اكبر

76

خطاى نامه ( شرح مشاهدات سيد على اكبر خطائى معاصر شاه اسماعيل صفوى در سرزمين چين )

تو باشى هرچه بينى ، ما نباشيم * كه ما هرگز دگر پيدا نباشيم چو نقش ما به بىنقشى بدل شد * چه جويى نقش ما چون با ازل شد همه چيزى به ما زان مىتوان ديد * كه ممكن نيست ما را در ميان ديد وجود « 1 » ما اگر يك ذره بودى * هنوز آن يك ذره در خود غره بودى نبيند كس ز ما يك ذره جاويد * كه آن ذره نگردد غرق خورشيد اگر [ از ] خويش مىجويى خبر تو * بمير از خود ، مكن در خود نظر تو چو آمد چشم را مرگ تو در گوش * به مرگت گشت پيش از تو سيه پوش اگر خواهى تو نقش جاودانى * كمال زندگانى مرگ دانى اگر خواهى تو نقش جاودان يافت * چنان نقشى به بىنقشى توان يافت كنون گر همچو ما خواهى ز ما شو * به ترك خود بگو از خود فنا شو حصارى از فنا بايد درين كوى * و گرنه بر تو زخم آيد ز هرسوى چو كيخسرو از آن راز آگهى يافت * ز ملك خود دو دست خود تهى يافت « 2 » يقينش شد كه ملكش جز فنا نيست * كه در دنيا بقا را پس بقا نيست چو در صحراى خود شد جود خود ديد * فناى بىخودى بر قد خود ديد چو مردان كم زدوخود را فنا گفت * شهادت گفت و بر قدرت ثنا گفت مگر لهراسب « 3 » آنجا بود خواندش * به جاى خويش در ملكش نشاندش به غارى رفت برد آن جام با خويش * به زير برف شد ديگر مينديش كسى كو غرق شد از وى اثر نيست * ازو ساحل نشينان را خبر نيست تو هم در عين گردابى بمانده * نمىدانى كه در آبى نمانده كه [ تو ] همچو يخى در آفتابى * و يا كف گلى در پاى آبى چو بىكشتى تو در دريا نشستى * بگويد با تو دريا آنچه هستى [ بعده ] تخت خاقان چين از زر سرخ است و به صورت اژدهاست كه او را پيچ در پيچ كرده‌اند و بربالاى سر او جاى نشست خاقان چين است و دور آن تخت مقدار

--> ( 1 ) - اصل : وجودمى ما ( 2 ) - ق : داشت ( 3 ) - س‌ها : لهرسب