حسين بن احمد البراقي النجفي ( مترجم : سعيد راد رحيمى )
206
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى )
از آن كيست ؟ گفتند : از آن ماست . فرمود : پس به من بفروشيد . گفتند : اين زمين از آن تو امّا به خدا سوگند ، چيزى در آن نمىرويد . فرمود : مايلم آن را بخرم و گوسفندانى را كه همراه داشت به آنان داد و در نبطيه به گوسفند « نقيا » مىگفتند . فرمود : من كراهت دارم بدون پرداخت پول اين زمين را بگيرم . آنان نيز همان كارى را كردند كه مردم بيت المقدس با مولاى خود كردند . آنها زمين خود را به او بخشيدند و هنگامى كه آباد شد ، به آنجا بازگشتند . حضرت ابراهيم ( ع ) فرمود : هفتاد هزار شهيد از فرزندان وى از آن موضع محشور مىشوند ؛ يهوديان نيز مردگان خود را به اين مكان منتقل مىكردند . بنابراين چون حضرت ( ع ) متوجه ظلم و جور آنان شد ، آنها را ترك كرده به سوى مكه رهسپار شد كه داستان مفصّلى دارد و اعشى چنين سروده است . اگر آب رود نيل مصر بالا آيد يا درياى بانقيا پر آب شود هرگز به بخشندگى او نيستند زيرا هنگامى كه از برخى از آنها درخواستى شود با ناله خوددارى مىكنند « 1 » . و نيز گويد : از بانقيا تا عدن مسافرت كردم و در ميان عجمها ، بسيار رفت و آمد مىكردم « 2 » . در فتوح آمده است كه احمد بن يحيى گويد : چون خالد بن وليد به عراق آمد ، بشير بن سعد ابا نعمان بن بشير انصارى را به بانقيا فرستاد ، و فرخبنداذ با سپاهى بر وى يورش برد ولى بشير ، سپاه او را شكست داد و فرخبنداذ را كشت ، سپس بازگشت و خود زخمى جانكاه در بدن داشت و زمانى كه در عين التمر بود ، درگذشت ، پس از آن خالد ، جرير بن عبد اللّه بجلى را به جنگ اهل بانقيا فرستاد و بصبهرى بن صلوبا نزد وى شتافت و از جنگ سرباز زد و طلب صلح كرد . جرير در مقابل هزار درهم و يك طيلسان با وى صلح كرد ، و گويد : جز اهل حيره ، اليس و بانقيا ، هيچ يك از مردم ، سواد عهدنامهء صلحى ندارند ، لذا گويند : در اين سوى جبل ، خريد و فروش هيچ زمينى جز زمينهاى نبوصلوبا
--> ( 1 ) - فما نيل مصر اذ تسامى حبابه * و لا بحر بانقيا اذا راح مفعما بأجود منه نائلا ان بعضهم * اذا سئل المعروف صد و حمحما ( 2 ) - قد سرت ما بين بانقيا الى عدن * و طال فى العجم تكرارى و تسيارى