محمدحسين ناصر الشريعه

374

تاريخ قم ( فارسى )

آگه ز رنج اسيرى نه اى اى مرغ سحر * سخن دامى و حرف قفسى مىشنوى * تا ساغر مهر و جام مه گشت پديد * چيزى به جهان كسى به از باده نديد آيا چه گرفتش به بها آنكه فروخت ؟ * آيا به عوض چه داد آنكس كه خريد ؟ صفارى تفرشى اسمش ميرزا عبد الحميد و در اخلاق حميده ، وحيد . از پويندگان فقرا و گويندگان شعرا است . از حسن خط صاحب حظ اوفى و از لطف طبع حاوى حد اعلى ، به دسترنج كتابت و . . . حاصل كند ، و از گرد ملازمت خدمت ملوك تن زند . شاعرى قانع است و سالكى بىمانع . سالى چند است كه با منش به واسطه صحبت . . . صاحب مجمع الفصحاء فوت او را در سال 1191 در شيراز نوشته ، طبع روانى دارد . ديوانش مفقود شده و معهذا پنج هزار بيتى منظوم نموده ، از اوست : بر شاخسارها چه سرودند سارها * كايدون پر از سرو است اين شاخسارها صلصل بناى دارد ، خوش نغمه چنگها * بلبل به كام دارد ، خوش پرده تارها آن اشتران به بارگهرهاى آبدار * اندر هوا خميده چمن به هر سو قطارها از آب بار بسته به كوهان محيطها * بر خاك بار هشته به گردون مهارها هم در دماغ غنچه خندان عبيرها * هم در اياغ لاله نعمان عقارها اسپر غم و بنفشه و سورى و ياسمين * سر برزده به باغ ز گوش و كنارها شاخ سمن به طرف چمن همچو ماريه * در گوش خود كشيده ثمين گوشوارها مانا كه كارنامهء ما نى است بوستان * وان كارنامه‌ها همه نقش و نگارها يا خود بهار خانه كبك است كوه و سنگ * در اين بهار سر زده هر سو نگارها گويى ز عكس لاله و سورى به شاخ و شح * كان بدخش گشته هم كوه و غارها گويى سحاب دست شهنشاه باذل است * گوهر همى ببارد و در بار بارها سلطان دهر ناصر دين شه كه تيغ او * صد همچو حصن چرخ گشايد حصارها انتهى من مجمع الفصحاء