محمدحسين ناصر الشريعه
372
تاريخ قم ( فارسى )
صفا نامش ميرزا جواد خلف حاجى احمد از بزرگزادگان قريهء كهك من مضافات قم است . اجداد و اعمامش از اطبا و معالجين اين بلدند كه عام و خاص را هنگام عروض امراض رجوع به مداواى ايشان است ، وليك اين جوان را سر به پيشه و حرفه موروثى فرود نيامده ، راه اصفهان پيش گرفت و در آن خطه با نزاهت رحل اقامت انداخت و به تعليم استاد الخطاطين آقا عبد الحسين اصفهانى در اندك زمان يكى از فحول نويسندگان شد . چون خط شكسته را به درستى تحصيل كرد كوس رحيل برگرفت و در يكى از حجرات مدرسهء فيضيه مقام جست . اوقات خود را به غزلسرايى و خامهگذارى به سر مىبرد ، تا اينكه مبتلا به مرض خناق گشته هم بدين مرض در سنهء يكهزار و دويست و هشتاد و يك ( 1281 ) درگذشت . بناى هرچه ببينى است رو به آبادى است * به جز بناى دل من كه رو به ويرانى است ز من مپرس بپرس از دو زلف خويش بتا * كه روزگارم چون مويت از پريشانى است صفى ميرزا خانلرخان اعتصام الملك يكى از اعاظم و اشراف اين ديار است . طبعى قادر دارد و فضلى باهر . خط شكسته را به تعليم دو استاد بزرگوار آقا عبد الحسين اصفهانى و ميرزا مهدى ملك الكتاب فراهانى خوش مىنوشت . چون محمود خان ناصر الملك وزير مختار لندن كه پايتخت انگليس است گرديد ، جناب سامى به انشاى وقايع دولتى مأمور شده ، سه سال اندر آن مكان به سر برد . بعد از مراجعت به مصلحتگذارى رشت مأمور شده سه سال در آن شهر مقيم بود و اكنون نايب اول وزارت جليلهء امور خارجه است و در طهران مقيم مىباشند . دردا كه عمر رفت و نكرديم طاعتى * نى كرده طاعتى و نبرده سعادتى فردا كه هر تنى را اندر حساب كاه * بخشند اجرت عمل و مزد طاعتى ما در كشاكشيم تهى دست و خوار و زار * حاصل نه جز ملامت و درد و ندامتى نه جبهه را ز فرّ سجودى بود بها * نه چهره را ز خاك درى قدر و قيمتى * چون چهره من سرشك سفتن گيرد * چشم تو ز ناز ترك خفتن گيرد آرى چو شود ابر بهارى گريان * رسم است كه بادام شكفتن گيرد