محمدحسين ناصر الشريعه
359
تاريخ قم ( فارسى )
زهد ديرين مرا از ياد برد آن چشم جادو * جامهء صبر مرا بدريد آن چاك گريبان با همه سرگرم و با من سرگران هر روز و هر شب * اين همه بيگانگى آخر چرا با آشنايان * كاش ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد * همچو من مست و خراباتى و ديوانه ندارد شادى از راه غلط خواست به دل رخنه نمايد * غم چو خوش گفت كه اين دل سر بيگانه ندارد * در گردن اغيار حمايل كند آن شوخ * دستى كه به خون من بيچاره خضاب است اين اشك كه آيد به نظر خون درون است * اين آه كه آيد ز درون دود كباب است بس تجربه كرديم و بديديم و شنيديم * درمان غم كهنه يكى جام شراب است مىگفت رقيبت كه توان ديد به خوابش * پنداشت مرا در شب هجران تو خواب است مؤلف گويد : مشار اليه بعدها در تهران مقيم شد و در آن جايگاه بدرود حيات گفت . جدّا نامش سيد آقاجان ، چون پدرش در سن صباوت او را وداع گفته ، به دار ديگرى خراميد ، مادرش او را به دكهء بقالى برده كه از آن حرفت معاش كند ، در همان حالت كسب ، هيچ زمانى بر او نمىگذشت كه ديوانى از يكى از شعرا در دست نداشته مذاكرت نكند . وقتى قصيدهاى در مدح جناب اعتضاد الدوله حكمران قم و ساوه بر سرود و در جرگه شعراى نامى بخواند ، جناب معظم اليه چون علوّ طبع او را در شاعرى مشاهدت كرد او را از حرفت بقالى منع نموده ، عمامه بر سرش نهاد . اكنون در زمرهء شعراى اين بلد معدود است كه قاطنين و واردين را مدح و قدح مىگويند : روز ما گشتت سيه تا خط سبز تو دميد * آه كين آينه در كدرت زنگار بماند خواست نرگس كه به چشم تو كند همچشمى * نشدش ممكن و زين واهمه بيمار بماند من اگر بار امانت نكشم عيبى نيست * بختى چرخ هم از بردن اين بار بماند