محمدحسين ناصر الشريعه

354

تاريخ قم ( فارسى )

بوده ، طبعش به قصيده‌سرائى مايل بوده ، قصايد غرّا دارند ، و در روز چهارم شهر صفر سنهء يكهزار و دويست و نود و هفت ( 1297 ) بدرود جهان فانى كرد و در ايوان مبارك طلا مدفون شد . جهان مانند گنج است بر سر خفته ثعبانش * هلا گر عاقلى به هراس از اين گنج و نگهبانش مباش آسوده زين ارقم كه با او هركه شد همدم * چنانش برزند محكم كه درماند به دامانش جهان پيرى است شوهر كش ، غيور و سركش و ناخوش * بلاى جان اهل هش به مفت اى خواجه نستانش جز اين فرزند كش مادر كه نشكيبد ز فرزندى * هلا كشيد تا مامى به زهرآلوده پستانش ازين ناپاك اهريمن مشو گر عاقلى ايمن * كه دست از پور دستان مىبرد نيرنگ و دستانش فريب و مكر و آز و حرص آسوده است با جسمش * فسون و زرق و كيد و شيد آلوده است با جانش ميفكن چمش بر خرانى كه بدطعم است مطبوعش * ميالا دست بر نانى كه ناپاك است دكانش سيه كاسه است اين دنيا نمىبينى كه مهمانش * همان ناشسته دست از نان ، بشويد دست از جانش فرو شو دست از آن غلمان كه ديوانند دمسازش * منه پا اندر آن جنت كه شيطان است رضوانش الى آخر اى كه با دوست به كف باده گلگون دارى * گنج كيخسروى و دولت قارون دارى تلخ مىگوئى از آن لب نسزد جز شيرين * چند در تنگ شكر حقه افسون دارى شورش عشق تو افسانه ليلى طى كرد * كه تو در خيل دو صد ليلى و مجنون دارى