محمدحسين ناصر الشريعه
137
تاريخ قم ( فارسى )
در شب چگونه رئيسان را از ديگران تميز كنيم ؟ احوص گفت برويد در ميانهء ايشان و با ايشان اختلاط كنيد كه ايشان به سبب مشغولى به شرب و اسراف در آن شما را از اصحاب خود تميز نكنند و چون شما در اين ميان رئيس هر قومى بشناختيد و فرصت يافتيد او را بكشيد و سرش ببريد و به نزديك من آريد و اگر بر شما مشتبه شود و ندانيد كه سرور و مهتر و رئيس ايشان كدام است هر آن كس كه از او بوى خوش آيد او را بكشيد . و احوص برادرش را نعيم ايضا به سرفت فرستاد . نعيم صاحب سرفت را بگرفت و اسير كرد . پس مالى چند از او بستد و او را رها كرد ، و احوص را مملوكى بود دعوى مىكرد كه از عرب است و از احوص درخواه كرده بود كه او را به اسم عرب نام نهد و بدينسبب احوص بر او خشم گرفته بود كه اگر نظر او بر او آيد البته او را بكشد ، بدينسبب آن مملوك از وى گريخته بود . پس شبى كه آن را به شب بيات نام نهاده بودند درآمد . آن مملوك قصد ديه جمكران كرد و به جمكران چهار برادر بودند كه سختترين مردم آن ناحيت بودند بر عبد اللّه و احوص . آن غلام طلب فرصت مىكرد تا فرصت يافت و آن چهار برادر را بكشت و سرهاى ايشان ببريد . و هريك از مماليك هفتادگانه قصد آن ديه كردند كه از براى او نامزد كرده بود و صاحب آن ديه را مراقبه مىكردند و چشم مىداشتند تا او را بكشتند و سر او ببريدند ، و چون به وقت سحر رسيد مجموع مماليك هفتادگانه احوص با سرها قصد مجلس او كردند تا غايت كه هيچكس از ايشان در مراقبت و كشتن صاحب خود خطا نكرده بودند و هيچ يكى از رئيسان اين ديها از ايشان فوت نشده بود ، و آن مملوك گريخته ايضا پيش احوص آمد با آن سرهاى چهارگانه ، چون نظر احوص بر او آمد گفت ويحك من همين ساعت البته تو را بكشم . آن غلام آن سرهاى چهارگانه را از توبرهاى كه با خود داشت بيرون آورد و پيش احوص نهاد و نام ايشان ياد كرد و بگفت كه اين سرها از آن كيستند . احوص سر او را بوسه داد و خوشنود شد و گفت تو فرزند منى وارث و موروثى ، كدام نام از نامها تو آن را دوستتر دارى تا من تو را بدان نام نهم ؟ گفت : مرا شيبان نام نه ، احوص آن را بدان نام تسميه كرد و از جمله واصلان خود گردانيد . و چون آن سرها را در پيش احوص صف صف بنهادند و در پهلوى يكديگر نشاندند . احوص بفرمود تا مجموع آن سرها را در دهليز سراى برادرش عبد اللّه نهادند و عبد اللّه را از اين فكر و تدبير به هيچنوع خبر نبود و ندانست . چون به وقت سحر رسيد عبد اللّه خواست كه بيرون آيد و به مسجد رود نماز بگزارد و فراپيش او غلامى چراغى در دست گرفته بود و مىرفت .