احمد بن حسين بن على كاتب

67

تاريخ جديد يزد ( فارسى )

نقل است كه روزى شيخ تقى الدين عمر استادان رحمة اللّه عليه را تب بگرفت . شيخ فرمود اى تب از صحبت من چه مىخواهى ، پيش سلطان قطب الدين رو كه تو را عزيز دارد و شيره و شربت دهد [ و ] در جامهء خواب نخ و كمخا خواباند . تب از وجود مبارك شيخ زايل شد و در حال سلطان را تب گرفت . سلطان به شيره و شربت مشغول شد و سه روز تكيه فرمود و روز چهارم پيش شيخ فرستاد كه مهمان چنين را بيش [ از ] سه روز پيش مردم نفرستندى ، به فاتحه مدد كن . شيخ فاتحه برخواند و دعا كرد . تب از سلطان زايل گشت . نقل است كه روزى كاروانى از استر آباد به طرف يزد آمدند و ابريشم آوردند و در ريگ فيروزى فرود آمدند . در شب دزدى برفت و دوالومه « 1 » / 70 / ابريشم ببرد . [ 84 ] روز ديگر هرچند جستند نيافتند . شكايت پيش سلطان قطب الدين آوردند . سلطان گفت چرا خواب مىكردى كه ابريشم برند . بازرگان در جواب گفت كه من پنداشتم تو بيدارى ! سلطان سرخ برآمد و زمانى سر در پيش انداخت . بعد از آن سر برآورد و يكى را فرمود كه برو و فلان كس را طلب كن . آن‌كس را حاضر كردند . گفت آن دوالومه « 2 » ابريشم كه امشب برداشته‌اى برو و به صاحب ابريشم ده كه تو را بخشيدم . آن‌كس ابا كرد و گفت خبر ندارم . سلطان گفت برويد و در مطبخ‌خانهء او در ميان هيزم بطلبيد . رفتند و طلب كردند و ابريشم بيافتند و بياوردند و به صاحب ابريشم دادند . [ و در زمان او در كرمان براق حاجب سلطان غياث الدين خوارزمشاه و مادرش را به قتل آورد و به استقلال در كرمان به سلطنت نشست . سلطان قطب الدين دختر او را به جهت پسر خود محمود شاه خواستگارى كرد . براق حاجب دختر خود را كه صفوة الدين آدم ياقوت تركان نام داشت به محمود شاه بن سلطان قطب الدين نامزد كرد و سلطان قطب الدين او را به يزد آورد و شوكت او زياده شد و او را از دار الخلافهء بغداد منشور نوشتند و براق حاجب را قتلغ سلطان نامزد كردند و ازو دخترى آمد او را كردوجين « 3 » نام كردند . و اين كردوجين [ 85 ] زن قاآن خان شد و در شيراز مدرسه‌اى كه مشهور است به كردوجين « 4 » استحداث اوست . و سلاطين كرمان و يزد در حمايت او بودند .

--> ( 1 ) . مل : اولومه . ( 2 ) . مل : اولومه . ( 3 ) . م ، ف : كردون چين در همه موارد . ( 4 ) . م : كردوجى .