احمد بن حسين بن على كاتب

29

تاريخ جديد يزد ( فارسى )

سر نهى . اين خون بازايستد . چون تدبير نبود در محفه نشست و با امرا و لشكريان [ متوجه خراسان ] شد . چون بدين ولايت رسيد كه او را كثه مىخواندند فرود آمد . هواى اين ولايت بر او اثر كرد و خون از دماغ او به قدر بازايستاد و اندك توانايى در جسد او پديد آمد . چون به قدر تنومندى « 1 » يافت گفت اين زمين مبارك است ، من اينجا [ 31 ] شهرى سازم . به خدا بازگرديد و توبه كرد و بنايان را بطلبيد و مصالح داد و بفرمود و گفت اينجا به نام يزدان شهرى خواهم ساخت . بنايان در كار آمدند و اخترشناسان زيج برداشتند و به طالع سنبله طرح عمارتى بينداختند و به كار مشغول شدند و چون به نام يزدان مىساخت آن را « يزدان‌گرد » نام نهاد و اسم او كه شاپور بود به يزدگرد مشهور شد و اين خطه به يزد مشهور گشت . چند قنات در او جارى كردند و بساتين ساختند و يزدگرد متوجه خراسان شد و به طوس آمد و به كنار چشمهء سبز آمد و روى بر خاك نهاد و از گذشته ندامت برد و آب چشمه بر سر نهاد . خون از دماغش به كلى بازايستاد و به حال صحت باز آمد و بر كنار چشمه لشكرگاه بساخت و دو ماه بر لب آب بود و بعد از دو ماه روزى در خيمه نشسته بود . نگاه كرد اسبى را ديد به غايت مرغوب ، چنان كه مثل او نديده بود بىزين و لگام ، بفرمود كه اين اسب را بگيرند . اخته‌چيان هرچند سعى كردند نتوانستند . يزدگرد خود برخاست « 2 » و متوجه شد و او را به آواز نرم بخواند . اسب رام شد . زين طلب كرد و بر پشت او نهاد و تنگ او بركشيد و چون خواست كه دنب او را از پار دم بيرون آورد اسب [ 32 ] لگدى بر سينهء او زد . يزدگرد فى الحال بيفتاد و بمرد و آن اسب خود را بيفشاند و زين را از خود جدا كرد و خود را در آب چشمه انداخت و ناپيدا شد . غريو از لشكر برآمد و / 30 / آشوب برخاست « 3 » و خبر به اطراف و اكناف رسيد . معماران كه به عمارت يزد مشغول بودند دست از عمارت بداشتند و عمارت نيمه‌كار بماند . نكته - آورده‌اند كه چون بانى اين خطه اول يزدگرد بود و او را از غايت ظلم يزدگرد بزه كار گفتندى هميشه مردم اين ولايت را از ظلم بهره باشد ، ما هركه در اين خطه ظلم روا

--> ( 1 ) . ف : توانائى . ( 2 ) . اصل : خواست . ( 3 ) . اصل : خواست .