احمد بن حسين بن على كاتب

233

تاريخ جديد يزد ( فارسى )

زمانى به دست يكى ناسزا * زمانى به كام و دم « 1 » اژدها زمانى به ناوك ، زمانى به تيغ * زمانى به باد و زمانى به ميغ سرانجام خاك است بالين او * دريغ آن دل و راى و آئين او و چون قتل شاهزاده واقع شد امرا هريك متوجّه ولايت خود گشتند و امير احمد مغول جانباز آشفته به يزد آمد و اكابر و اهالى را جمع كرد و از هرگونه مشورت [ 302 ] كرد و برج و بارو را عمارت كرد و ذخيرهء انبار از هر نوع بنهاد . و عن قريب خبر رسيد كه امير زاده بابر متوجّه عراق گشته از راه تون و طبس به جانب يزد خواهد آمد . احمد مغول هرچند خواست كه عصيان / 263 / ورزد اكابر يزد موافقت نكردند و گفتند كه مملكت به موجب شرع حقّ اوست . و عالىجناب مولاناى اعظم شرف الدين على يزدى از تفت به شهر آمد با مخدوم‌زادگان سيادت‌پناه مرتضى اعظم امير نور الدين نعمت اللّه . و چون شاهزاده بابر به « حوض جعفر » رسيد اهالى و سادات و قضاة و اكابر و اصاغر استقبال كردند و شاهزاده بابر بهادر مولاناى اعظم مشار اليه را معزّز و مكرّم گردانيد و او را دريافت و فرمود كه محفّهء او را به تعظيم بازگردانند و لشكر شاهزاده به يزد آمد و مولاناى اعظم در دولتخانهء خواجهء اعظم سعيد شهاب الدين قاسم مستوفى نزول فرمود . و شاهزاده متوجّه « باغ ساباط » شد و فرمان صادر شد كه بر سر هر محلّه داروغه بنشيند تا خرابى نسبت با رعايا واقع نشود . و مدّت هجده روز در يزد ساكن شد و در هر « 2 » روز به ديدن مولانا شرف الدين على آمدى و از مخدوم سعيد استفاده حاصل كردى و قريهء تفت را به سيورغال مخدوم مقرّر داشت . و متوجّه شيراز شد و اهل فارس انقياد نمودند و طمع بر اصفهان [ 303 ] كرد . اكابر اصفهان از او متوهّم بودند . به رغبت انقياد نمىكردند .

--> ( 1 ) . م : دل . ( 2 ) . هر دو .