احمد بن حسين بن على كاتب
137
تاريخ جديد يزد ( فارسى )
است و فخر الدوله يزد را به سيورغال به وى داده بود . امامزاده چون به يزد آمد از قوت چاره نبود و او را حيا از سؤال مانع مىشد . در « كوچهء حسينيان » به دكان آهنگرى رفت و به دم دميدن مشغول شد و اجرت روز به روز مىستد و به معاش خود صرف مىكرد . / 152 / شبى والى شهر حضرت رسالتپناه صلى اللّه عليه و آله را در خواب ديد كه فرمود كه يكى از فرزندان من بدين جانب آمده است و حوالهء او درين زمين است و از نسل او فرزندان آيند . او را درياب و گرامى دار . والى چون از خواب درآمد هرچند تفحّص كرد معلوم نشد . شبى ديگر همچنين خواب ديد و او را از مسكن امامزاده نشان دادند . روز ديگر والى سوار شد و بدان نشان بيامد و او را بديد و استفسار حال او كرد . امامزاده از خوف بنى عبّاس نسب خود را [ 179 ] مخفى داشت . والى مبالغه نمود و قصهء خواب بازگفت . امامزاده چون حال معلوم كرد شرح احوال خود بگفت و از ميان چوب مطهره شجرهء خود بيرون آورد و به دو نمود . والى او را در كنار گرفت و سر و چشم او بوسه داد و فرمود كه او را به حمّام بردند و خلعت خاصّ درو پوشانيد و نعمتهاى الوان بياورد و با او بيعت كرد و امامزاده در « كوچهء حسينيان » ساكن شد . و در آن كوچه آثار صومعهء امامزاده باقى است ، و آن كوچه را به نسب اولاد امامزاده بازخوانند و گويند « كوچهء حسينيان » است . بعد از آن والى شهر صبيّهء خود را در نكاح امامزاده درآورد و در اين كوچه به جهت امامزاده خانهء عالى بساخت و دو ده معتبر فهرج و طرزجان در وجه معاش او نهاد . و درين مقام كه امروز مزار اوست تا ابرند آباد جنگل بود و درختهاى جنگلى رسته بود و نيستان بود و شيرى در اين بيشه وطن داشت و مردم از ترس شير درين راه تردّد نمىكردند . نزد والى آمدند و گله كردند . والى سوار شد و با امامزاده و خلايق به كنار بيشه آمدند . آن شير به صلابت تمام از بيشه بيرون آمد . امامزاده چون شير را بديد پيش رفت . شير چون در امامزاده ديد سر فروانداخت و پيش آمد و سر در پاى امامزاده نهاد و امامزاده [ 180 ] / 153 / دست بر سر او ماليد و مردم را فرمود كه چوب و نى از آن بيشه جدا كردند و شير را فرمود كه اذيّت مرسان و به جهت قوت شير جگرى تعيين فرمود . و آن شير چنان رام شد كه پسركان با وى بازى مىكردندى .