علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )
51
تاريخ بيهق ( فارسى )
هيئت مرمت عمارت كرد « 1 » . و امير « 2 » ابو الفوارس شاهملك بن على البرانى در ابتداى دولت آل سلجوق قصد قصبه كرد با لشكرى تمام ، و اينجا روزها آتش محاربت برافروخت ، من آن پيران را كه مباشر آن محاربت بودهاند ديدهام ، پس اتفاق چنان افتاد كه پيرى بود صد ساله ، او را ابو عليك كفشگر گفتندى ، پاى برهنه بقضاء حاجتى بيرون شد ، تركى با نيزهء خطى در كمين بود ، آن نيزه در پاى آن پير راند « 3 » ، پير از هراس از جاى برجست و بيوفتاد [ و ] بر نيزه افتاد « 4 » ، اتفاق را نيزه به دو پاره شد ، سنان سوى پير بود ، پير سنان و آن پاره نيزه برگرفت و روى بر ترك « 5 » آورد ، ترك بهزيمت پيش شاهملك رفت و قصه عرض داد ، گفتند در بقعتى كه پير صد ساله بلگد رمح خطى شكند آن بقعت بجنگ نتوان ستد ، و شاهملك نوميد باز گشت و به مقصود نرسيد ، و جيش تكون امير الهم * قصارى اولئك ان يهزموا و لقب شاهملك خوارزمشاه حسام الدولة و نظام الملة بود ، چون از خوارزمشاهى بيفتاد بهزيمت اينجا آمد ، و اين قصبه را « 6 » حصار داد فى سنة ثلاث و ثلاثين و اربعمائة . و جماعتى از طوس و اسفراين و جوين جمع شدند * و روى بقصبه نهادند « 7 » و بر تخريب اين بقعت بيعت پيوستند و كاريزها انباشته گردانيدند فى شهور سنة ثمان و سبعين و ثلثمائة ، پس اهل قصبه از مردمان ربع كاه و ربع ديوره مدد خواستند ، و سالار غازيان از ديوره بيامد ، و بشب با مردمان كارزارى كه در مهد ملاحم از پستان طعن و ضرب شير خورده بودند « 8 » در قصبه آمدند ، و آن جماعت را متفرق گردانيدند ، و اذا ما اتوك بالخيل فاعلم * انها عدّة ليوم الفرار و يكى از ناوكيان نام او احمد توانگر بالشكرى ناوكى قصد قصبه كرد فى شهور سنة ست و تسعين و ثلثمائة ، و مدت يك ماه مردمان باقلعه گريختند ، و جنك پيوسته شد ، پس غلامى از غلامان خواجه اميرك دبير بيهقى تيرى بينداخت ، احمد توانگر بدان تير كشته آمد « 9 » ،
--> ( 1 ) در ( نب ) از نشان ستاره تا اينجا اضافه است . ( 2 ) امير ( 3 ) زد ( 4 ) پير از هراس برجست و بر نيزه افتاد . ( 5 ) به ترك . ( 6 ) و قصبه را . ( 7 ) سا . ( 8 ) نص ، خوردهاند . ( 9 ) تيرى انداخت از حلق احمد آمد و كشته شد .