علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )

332

تاريخ بيهق ( فارسى )

( حارثاباد ) ديهى است در بخش زميج در نزديكى دولت آباد ، در جنوب غربى سبزوار بفاصلهء دو فرسخ و نيم . ( حايطها ) مراد از حايط زمينى است در داخل شهر كه اطراف آن ديوار كشده باشد و در آن زراعت كنند ، اين گونه زمينها را امروز در سبزوار حبط بر وزن نمط و در مشهد حيطه بر وزن بضه گويند . ( حجره ) ظاهرا محجر مانندى است كه معمولا در گلوگاه منار مىساخته و قسمت باريكتر منار را از آنجا شروع مىكرده‌اند ، و معماران دوام محجر و قسمت فوقانى آن را بسته به دو چيز مىدانسته‌اند يكى استحكام پايه و ريشهء منار و ديگر منطبق بودن مركز ثقل محجر بر مركز منار . ( حديثه ) بمعنى تازه ضد كهنه است ، و بدين سبب ديه و قصبه يا قلعه‌ايرا كه تازه بنا شده باشد گاهى بنام حديثه موسوم مىسازند و ياقوت در معجم البدان چندين موضع را بدين نام ياد كرده است ، و از حديثهء اعلى الرستاق بيهق كه مؤلف ياد كرده است اكنون نام و اثرى در سبزوار نيست . ( حسيناباد ) كه بنا بضبط مؤلف از ديه‌هاى اعلى الرستاق بيهق بوده محتمل است كه ديه معروف برباط سر پوشيده باشد ، چه نام اصلى اين ديه در اسناد و قباله‌هاى قديم حسين آباد است ، و اكنون بسبب رباط مسقفى كه در نزديكى آن براى آسايش مسافران بنا كرده‌اند بنام رباط سر پوشيده معروف شده است . ( حسين اصغر ) نام پسر حضرت سجاد ع است كه رهط حسن محترق در نيشابور و بيهق از اولاد او بوده‌اند ، و اكنون در بالاى كوه نيشابور در دوازده فرسخى سبزوار امامزاده‌ايست معروف بشاهزاده حسين اصغر ، و كوه هم به همين نام خوانده مىشود ، و محتمل است كه يكى از احفاد حسين اصغر در آنجا دفن شده ، و مدفون رفته رفته بنام جد خود معروف گشته باشد . ( حفير ) بر وزن امير ديهى است در يك فرسنك و نيمى خسروجرد ، و آن را اكنون ( عفير ) مىگويند و مىنويسند . ( حمويه آباد ) در ميان جلكهء رخ و جلگهء اسحاق آباد تربت ديهى است كه آن را حمويى گويند و از توابع نيشابور محسوب مىشود ، و محتمل است كه همين حمويه آباد باشد كه مخفف ساخته و حمويى گفته‌اند . ( حلس ) بكسر اول بر وزن جسم بمعنى پلاس و گليم و مانند آنست ، و صار حلس بيته كنايه از اينست كه خانه نشين گرديد ، در فارسى هم كسى را كه كاهل‌وار در محلى يا نزد جماعتى بماند گويند پلاس شده است . ( حويل ) در شعر منسوب بمهلب بن ابى صفرة ( ص 86 ) بر وزن وكيل بمعنى چاره‌گرى و نكويى تدبير است ، در وفيات الاعيان بجاى اين كلمه ( حيول ) نوشته شده ، و حيول جمع حيل بر وزن سيل بمعنى قوت و قدرت است . ( خارسف ) بر وزن باوصف نام ديهى است در بخش ( ربع ) شامات بيهق ، و از ششتمد هفت فرسخ دور است ، آن را خرسف و خرفس بر وزن بنفش و درفش مىنويسند ، ليكن مؤلف آن را از ربع زميج و نام اصلى آن را كارن خوانده و معلوم نيست كه مرادش همين ديه است كه در زمان او از بخش زميج بوده و اكنون جزء شامات است يا ديه ديگر .