علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )
295
تاريخ بيهق ( فارسى )
على بوده است نام مىبرد و از اينجا معلوم مىشود كه قنبر مولاى على ع سر سلسله خاندانى بنام ( قنبرى ) بوده و بعضى از افراد خاندان هم نام جد خود را داشتهاند ، و مانعى نيست كه يكى از آنها به شرحى كه مؤلف ياد كرده است ببيهق رفته و در آنجا متاهل و صاحب اولاد و احفاد شده باشد ، و از قرائن اين احتمال وجود كوچه يا محلهء سراشغمبر ( مخفف و محرف سراچه قنبر ) است در سبزوار كه در زمان مؤلف هم به همين نام معروف بوده است . ر . ك . صفحه 268 سطر 12 ص 29 س 1 قال المأمونى لابى عبادة يهجوه . . . مأمونى ابو طالب عبد السلام ابن حسين است كه در شعر استادى تمام داشت و از احفاد مأمون خليفهء عباسى بود و او را بدين جهت مأمونى مىخواندند . مأمونى از بغداد برى به خدمت صاحب بن عباد پيوست و چندى در آنجا بسر برد ، و صاحب او را به جهت ادب و نسبش محترم و بر ساير ندما و مقربان مقدم مىداشت ، بعضى از نديمان و نزديكان صاحب بر او حسد بردند و از او در نزد صاحب سعايتها كردند ، و با اينكه صاحب بسخنان غرض آلود آنها وقعى نمىنهاد مأمونى از انجام كار بيمناك بود و عرصهء رى بر وى تنك مىنمود و عاقبت از صاحب اجازهء سفر خواست و پس از رخصت يافتن با دلى آزرده بنيشابور رفت ، در نيشابور ابو بكر خوارزمى كه هم از صاحب رنجيده خاطر بود مقدم ويرا گرامى داشت و ويرا به شرحى كه ثعالبى در يتيمة الدهر مىنويسد مدد و راهنمايى كرد تا به خدمت امير و سپهسالار خراسان ابو الحسن سيمجور راه يافت و بمساعدت آن امير به حضرت بخارا پيوست ، در بخارا او را بعزت و احترام پذيرفتند و دربارهء او مانند ديگر خليفهزادگان كه مقيم دربار سامانى بودند راتب و ادرار كافى برقرار داشتند ، و او در بخارا مقيم گرديد و چندى بكمال عزت و رفاهيت بسر برد تا در سال 383 در چهل سالگى وفات يافت . از مطالعهء شرح حال اين شاعر با قرائنى كه از اوضاع زمان او در دست است چنين استنباط مىشود كه دو بيت مورد استشهاد را در هجو صاحب بن عباد گفته و اصل عبارت مؤلف چنين بوده است : قال المأمونى لابن عباد يهجوه ، و نساخ آن را تحريف كرده و ( لابى عبادة ) نوشتهاند . و از قرائن اين فرض آنكه در معارف و مشاهير آن زمان ابو عبادة نامى كه شاعرى مانند مأمونى در صدد هجو او بر آيد ذكر نشده است . ص 35 س 6 ابكو . . . اين نام در دو جاى ديگر ( ص 73 و 83 ) ذكر و در هر دو نسخه ( انكو ) نوشته شده و وجه دوم بدين قرينه صحيحتر مىنمايد . س 9 و آن ديه عبد الرحيم بن حمويه است . . . . . . اين ديه در جاى ديگر ( ص 48 س 16 ) به همين نام ياد شده و آب آن كه هنوز باقى و جارى است در جاى ديگر ( ص 278 س اول ) بنام آب عبد الرحيمى ذكر شده است ، ليكن آب عبد الرحيمى را اكنون