علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )

289

تاريخ بيهق ( فارسى )

جوانان و لباس مصيبت‌زدگان و مداد وراقان عاريت ستده ، خواب بر وى مستولى شد ، او بخواب ديد كه در بيابانى تنها گرفتار آمده « 1 » و خاك آلود و گريزان « 2 » ، ناگاه شيرى « 3 » بر وى حمله آورد ، وى قصد كوهى كرد ، چون بر سر « 4 » كوه رسيد و شير « 5 » بوى نزديك گشت يكى وادى ديد در آن وادى چاهى ، اين ملك از بيم آن شير « 6 » خويشتن اندر آن « 7 » چاه انداخت ، از هول اين از خواب بيدار شد ، بى قرار چون دانه بر تابهء گرم ، اشك از فوارهء ديده بر رخساره « 8 » ميراند كان فجاج الارض حلقة « 9 » خاتم * عليه فلا يزداد طولا و لا عرضا حالى بپيغمبر آن عهد وحى آمد كه فلان ملك را تنبيه كن و بگو كه وفود لطايف من پيوسته بر تواتر به تو مىرسيده است و عون و مواهب و توفيق « 10 » من دل ترا تقويت و ترويح ارزانى مىداشته ، چرا مينالى و جزع چرا مىكنى ، من ترا تنبيهى بارزانى داشتم ، مسافر كه هواى صافى و لمعان ماه شب چهارده يافت شكايت چرا نمايد ، و تشنه چون به آب زلال رسيد « 11 » تنگدلى چرا كند ، از ما تنبيهى يافتى كه كرم ما بدان سماحت نمود و ملكى يافتى كه راه زوال آن مسدود است ، انفاس وساوس شياطين از تو منقطع گشت ، بضاعت خواب تو در بازارگاه تنبه بهاى تمام يافت ، ما در جيب غيب جواهر مسرت تو وديعت نهاديم ، فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين ، اشجار مساعى ترا بغوادى ايادى و لواقح منايح مدد داديم ، و آفتاب حسن اتفاق درين شب تاريك ترا از افق « 12 » توفيق بر آمد و اين غفلت و تقصير را انجلا حاصل آمد . نفس المحب على الآلام صابرة * لعل مولمها يوما يداويها تعبير اين خواب بشنو ، تا رياض دل ترا سبز گرداند و لب مراد تو باز خنداند « 13 » . آن بيابان مثال مرگ است ، و آن تنهايى تنهايى قيامت است ، لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ ، و آن خاك خاك مذلت و حسرت است ، و آن برهنگى برهنگى است

--> ( 1 ) نص ، آمده بود . ( 2 ) سا . ( 3 ) نص ، شترى . ( 4 ) بسر . ( 5 ) نص ، و شتر . ( 6 ) نص ، آن شتر . ( 7 ) در آن . ( 8 ) بر رخسار . ( 9 ) نص ، خلفة . ( 10 ) سا . ( 11 ) نص ، رسد . ( 12 ) نص ، از آفاق . ( 13 ) نص ، بازخندد .