علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )
273
تاريخ بيهق ( فارسى )
و رؤساى ناحيت مكافحتى بود و منازعتى ، و او چهل شخص را از مشايخ ناحيت اختيار كرد ، تا پيوسته « 1 » بيست شخص حضرت را ملازم بودندى بتظلم « 2 » و شكايت و رفع ظلامه مشغول و بيست شخص اينجا تيمار اسباب و اولاد ايشان « 3 » مىداشتندى ، چون شش ماه بر آمدى آن بيست شخص باز آمدندى اين بيست ديگر به حضرت رفتندى و دفتر شكايت و تظلم تكرار مىكردندى ، و اين در آغاز دولت سلجوقيان بود ، و اول نوبت كه بر ملك صاحب جيوش السلمين چغربيك داود بن ميكائيل در شهر مرو خطبه كردند روز آدينه بود غرهء رمضان سنهء ثمان « 4 » و عشرين و اربعمائة ، پس آفتى عظيم بسبب اين تظلم « 5 » بفقيه رئيس ابو عبد اللّه و متصلان او رسيد ، و بانتقام آن ابو سعيد الفاريابى البيهقى كشته آمد فى شهور سنة خمسين و اربعمائة . ( واقعه ) چون سباشى « 6 » كه امير خراسان بود از جهت سلطان مسعود بن محمود و صد هزار سوار جنگى داشت و دويست پيل بخراسان آمد در خراسان قحط بود و علف و نفقه نايافت ، و چغرى و طغرل و بيغو هر سه برادر تاختن مىآوردند « 7 » ، او بگرگان رفت براى علف را « 8 » ، و چندين سال « 9 » برين بر آمد و در بيهق چنان كه ياد كرده آمد چند سال كشت و درو نبود ، پس سباشى از چغرى هزيمت شد بيست و پنجم شعبان سنهء ثمان و عشرين و اربعمائة ، سلطان مسعود « 10 » حاجبى را با آلت و عدت تمام بفرستاد ، اين حاجب « 11 » بيامد و بر سر روستاى بيهق بنشست ، و اينجا درخت فستق بسيار « 12 » بود در ديه ايزى و جلين و نوقاريز ، و اين وقت فصل زمستان بود ، حاجب اين چوب پسته در تنوره مىسوخت ، و لشكرش دست بغارت و تاراج برگشاده بودند ، پس بفرمود تا ازين درخت پسته بسيار ببريدند ، و گفت درين چوب دهنيت است و خوش « 13 » مىسوزد ، و اين درختهاى پسته جمله بر اشتر نهاد و باغزنى برد ، مردمان خراسان او را حاجب پاك روب لقب نهادند « 14 »
--> ( 1 ) نص ، تا اين سنه . ( 2 ) و بتظلم . ( 3 ) تيمار اسباب و املاك ( و ) ايشان . ( 4 ) نص ، و ثمان . ( 5 ) ازين تظلم . ( 6 ) ش ، اين كلمه در كتب مختلفه تاريخ باشكال متعدد نوشته شده و ظاهرا ( سباشى ) بضم اول است ، و قرينهء ضم اول آنست كه صاحب زبدة التواريخ آن را در همه جا سوباشى نوشته و در يك موضع مىگويد سوباشى در زبان تركان بمعنى قائد لشكر و سپهسالار است . ( 7 ) هر سه تاختن مىآوردند . ( 8 ) براى علف . ( 9 ) و چند سال . ( 10 ) نص و نب ، سلطان محمود . ( 11 ) و اين حاجب . ( 12 ) فستق بى نهايت . ( 13 ) نص ، خوش . ( 14 ) لقب دادند .