علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )
157
تاريخ بيهق ( فارسى )
چنان كه عادت غربا باشد بصحرا رفتيم ، جوانى بيرون آمد سوار با جامه يك توى غلاله در بر ، و با وى « 1 » خادمى ، از ما پرسيد كه ولادت شما از كجاست و سبب ارتحال شما از اوطان شما چيست ، گفتيم ما از خراسانيم « 2 » و مطلوب ما علم احاديث نبوى است ، گفت احوال نفقات چگونه است ، گفتيم بترين « 3 » حالها ، او بخادم « 4 » اشارت كرد كه هر يكى را هزار دينار درست بدهد « 5 » ، خادم بتاخت و باندك مايه روزگار باز رسيد و چند كس با او ، و هر كسى را « 6 » هزار دينار درست چون اخگر آتش در كنار ريختند و گفتند امير را « 7 » در اوراد ادعيهء صالحه ياد آريد « 8 » ، و اين جوان اسب براند ، ما پرسيديم كه اين جوان كيست كه فرهنگ مردان و فريزدان داشت ، و جمال او عنوان نامهء شرف اوست فضايل او ترجمان مجد سلف ، آيت بزرگى بر روى او نوشته و عنبر سخاوت در طينت او سرشته ، گويى از دست خورشيد آب خورده است كه رخسارهء او « 9 » نشان سرورى دارد و لفظ « 10 » گهربار او امارت امارت و مهترى ، و اكنون روزگار عنوان نامهء دولت او مىخواند و اقبال قلم برقم سعادت او بر دفاتر مفاخر ميراند ، لو لا عجائب صنع اللّه ما به نيت * تلك الفضائل « 11 » فى لحم و لا عصب گفتند او امير طاهر بن عبد اللّه بن طاهر بن الحسين « 12 » است امير خراسان و شام و بغداد كه استحقاق مدح و ثنا دارد با يادى و انعام و سزاوارى خدمت و دعا بفضل و اكرام ، با اصلى اصيل و رايى جميل و حسبى حسيب و صورتى قمرى و جمالى بنهايت « 13 » وجودى بى غايت ذو صورة قمرية بشرية * تستنطق « 14 » الافواه بالتسبيح مصنف اين كتاب گويد كه چون « 15 » همت و ديانت ملوك گذشته بدين غايت بود آثار آن بر دين و علم و علما ظاهر بود .
--> ( 1 ) نص ، علاله در سر و پاى وى . ( 2 ) از خراسانيانيم . ( 3 ) بدترين . ( 4 ) نص ، گفت او بخادم . ( 5 ) نص ، هزار دينار درم بدهيد . ( 6 ) و هر كس را . ( 7 ) كه امير را . ( 8 ) ياد داريد . ( 9 ) كه رخسار او . ( 10 ) نص ، نشان سرورى و لفظ . ( 11 ) نص ، ملك الفضائل . ( 12 ) نص ، امير طاهر بن عبد اللّه بن الحسين . ( 13 ) نص ، بى نهايت . ( 14 ) نص ، يستنطق . ( 15 ) نص ، گويد چون .