علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )
150
تاريخ بيهق ( فارسى )
و الحسين بن معاذ گويد ، حدثنى ابى معاذ عن المبرد عن عمارة بن عقيل عن ابيه عن جده عن بلال بن جرير كه بلال بن جرير گفت ، سليمان بن عبد الملك در عهد خلافت خويش امارت خراسان و عراقين بيزيد بن المهلب داد ، يزيد رسولى بخليفه فرستاد ، خليفه رسول او را گرامى كرد ، و از احوال يزيد مسائلت بسيار تشريف داد ، جرير شاعر در آن مجلس برخاست و گفت آل المهلب حذ اللّه دابرهم * اضحوا رمادا فلا اصل و لا شرف و اخوات اين چند بيت انشا كرد ، رسول خجل با نزديك يزيد بن المهلب آمد و قصه شرح داد ، يزيد بن المهلب به حق مهلب سوگند خورد « 1 » كه هر گاه بر وى ظفر يابد جزاى گفت او « 2 » به دو رساند ، و آل مهلب هر گاه كه به حق مهلب سوگند ياد كردندى حنث را بدان راه نبودى . روزى يزيد بن المهلب به شكار رفته بود ، كاروانى ديد كه مىگذشتند ، حاجب را بتاخت تا ازيشان تفحص حالى « 3 » و استخبارى واجب دارد ، حاجب باز آمد و گفت : بينهم ابن يربوع - يعنى به جرير الشاعر - امير يزيد بن المهلب تيغ بر كشيد و روى سوى او نهاد ، جرير را چون چشم بر وى افتاد بدان حالت « 4 » ، مرگ او را معاينه شد و از حيات دنيا نوميد شد « 5 » ، امير يزيد گفت : أنت القائل آل المهلب حذ اللّه دابرهم ، گردن يازيده « 6 » دار زخم تيغ را ، گفت « 7 » معاذ اللّه ناقل را سهو افتاده است و بامير غلط نقل كرده است « 8 » ، من گفتهام « 9 » آل المهلب قوم خولوا شرفا * ما ناله عربى لا و لا كادا لو قيل للمجد حد عنهم و خلهم * بما احتكمت من الدنيا لما حادا ان المكارم ارواح يكون لها * آل المهلب دون الناس اجسادا و جرير اين ابيات بديهه گفت « 10 » ، امير يزيد بن المهلب گفت احسنت ، نه بر آن
--> ( 1 ) يزيد به حق مهلب سوگند خورد . ( 2 ) جزاى گفت وى . ( 3 ) نص ، تا ازيشان صورت حالى . ( 4 ) بر آن حالت . ( 5 ) و از حيات نوميد شد . ( 6 ) نص ، يا زنده و در نب ، تازيده . ( 7 ) جرير گفت . ( 8 ) نقل كرده . ( 9 ) نص ؛ من گفتم . ( 10 ) بر بديهه بگفت .