ميرزا شمس بخارايى
98
تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى
هر چه داشتند به يغما بردند . زنانشان را برده گرفتند و اطفالشان را بىقوت لا يموت گذاشتند ، كه بسيارى از آنها را كار به تكدّى رسيده در كوى و برزن سؤال و لقمهء نانى تحصيل مىنمودند . كمتر خانهاى بود كه مردانشان در دست امير نصر اللّه خان كشته نشده بود ! اعزّهء بخارا را ذليل كرد و خون بيگناهان را به گردن گرفت . بر من است امروز و فردا بر وى است * خون مظلومان چنين ضايع كى است در تفصيل حالات حكمرانان مملكت كاشغر و چگونگى آنها در مندرجات گذشته ذكر نموديم ، پس از آنكه عمر خان جهان را بدرود نمود ، امير نصر اللّه خان طبعى ديگر يافته مردم بخارا را از وضيع و شريف قتل مىكرد و اموال و املاكشان را نيز تصرّف مىنمود . يوسف خواجه « 1 » كه از بزرگان بخارا و از نسل حضرت مخدوم اعظم بود ، از بيم جان به خوقند فرار نمود كه هم اكنون مقبرهء مخدوم اعظم در يك فرسنگى سمرقند و زيارتگاه بزرگ به حساب است . و اين حكايت چنان است كه مخدوم اعظم يكى از مردان راه حق بوده كه در چهار صد سال قبل حيات داشته ، در آن زمان به شهرهاى كاشغر و يار كند و خوقند و آق [ سو ] « 2 » رفته و مدّتى در آن بلاد متوقف بوده ؛ مردم شهرهاى مذكور را بر او اعتقاد كامل بوده ، او را ولى يا پير مىدانستند . پس از زمانى مخدوم اعظم به سمرقند و بخارا مراجعت نموده . چون اهالى آن حدود را ارادتى به كمال بود ، جمعى را به زيارت و ديدار او فرستاده ، استدعا نمودهاند كه يكى از پسران خود را در همراهى آنها به كاشغر روانه نمايد كه در اجراى عقايد و مسائل دينى به او رجوع نمايند . ملتمس آنها در نزد مخدوم اعظم اجابت شده ، او نيز يكى از پسران خود را روانهء كاشغر مىنمايد . آن پسر مخدوم اعظم در كاشغر زنى به حبالهء نكاح در آورده و دو پسر از او به وجود آمد كه يكى از آنها را حسن خواجه « 3 » و ديگرى را حسين خواجه « 4 » ناميده بود كه از آن دو
--> 1 ، 3 و 4 . اساس : خاجه . ( 2 ) . اساس ، ندارد ، با توجه به منابع تاريخى تصحيح شد .