ميرزا شمس بخارايى
91
تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى
بودند به جهت من بنده حكايت نمودند كه ما نيز به پنهانى از عمر خان دور شده ، شب را در همان « آق ساچ » مانديم و با يكديگر مشورت نموديم كه فردا صبح را به جانب امير نصر اللّه خان بشتابيم . على الصّباح بر مركبها نشسته و همه « 1 » به شتاب تمام قطع راه مىنموديم تا اينكه به « هم رباط » رسيديم . پس از استجمام مراكب و اندكى آسودگى دوباره بر اسبهاى خود سوار شده در راندن مركب شتاب مىنموديم . يك ساعت قبل از ظهر بود كه رايات و علامات نصر اللّه خان از دور نمايان گرديد . به سرعت تمام مىآمدند . همين كه نزديك رسيدند ، ما از مركبها پياده شده شمشيرهاى خود را هيكل انداخته خود را به ركاب امير نصر اللّه خان انداختيم . پرسشى بسزا از ما نموده و از حالات عمر خان جويا شد . ما تفرقهء لشكر او را و مراجعت به بخارا را معروض داشتيم . پس اجازهء سوارى به ما داد . سوار شده با او مركب رانديم . نزديك به عصر را به قريهاى كه آن را « ملك » مىنامند ، رسيديم . امير نصر اللّه در آنجا اطراق نموده سرا پردهاى به جهت او افراشتند . نماز ظهر را خواند و آن شب نيز در همان جا توقف داشت . هنگام نيمهء شب طبل كوچ كوبيده شد ؛ تمام اردو حركت كرده ، على الطّلوع به « قربانگاه » كه در يك فرسنگى بخارا مىباشد رسيده نماز صبح را در آنجا ادا كرده ، از آنجا هم گذشته ، برج و باروى شهر بخارا ديده شد . از اينجا تا به شهر دويست ذرع مسافت است . امير نصر اللّه خان لشكر خود را به محاصرهء بخارا فرمان داد . از آن طرف عمر خان تمام دروازههاى شهر را خاكريز نموده ، تنها يك دروازه به جهت عبور و مرور باز بود كه برج و باروى آن را با توپهاى اژدر دهان محكم نموده بود . القصّه مدّت ده روز ، همه روزه ، از همان دروازه پنج شش هزار نفر عسكر و لشكر بيرون تاخته با قشون مير نصر اللّه خان جنگ نموده دوباره به شهر مراجعت مىكردند . پس از ده روز آن دروازه را نيز به حكم عمر خان خاكريز كرده ، ديگر احدى از شهر بيرون نمىآمد . ولى همه روزه از بالاى برج و باره از توپهاى جنگى لشكر امير
--> ( 1 ) . كذا در اساس .