ميرزا شمس بخارايى

87

تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى

امّا نامه‌اى كه كوشبيگى وزير اعظم به امضاى تمام بزرگان به مير نصر اللّه خان ارسال داشته بود ، چهار ساعت از شب سيّم فوت امير مير حيدر گذشته به دست مير نصر اللّه خان رسيد . از مضمون آن آگاه گرديده ، همان ساعت حكم نمود اسبها را حاضر نمايند و هم فرمان داد كه لشكر كارشى متعاقب او حركت نمايند و خود با دويست الى سه صد تن از نزديكان خود در همان شب سوار شده به جانب بخارا شتافت . در بين راه با احدى صحبت نمىداشت . هنگام طلوع آفتاب خود را به خواجه « 1 » مبارك كه در هفت فرسنگى كارشى واقع است برسانيد ؛ در آنجا توقّف نمود كه از كارشى و عقب ماندگان به او ملحق شوند . آن روز به اندازهء يك هزار سوار به او رسيدند و جمعيّت مير نصر اللّه خان زياده گشت . پس از آنجا سوار شده به شتاب تمام تا هنگام غروب آفتاب مركب مىراند تا به كنار رودخانهء آشيك كه تا بخارا پنج فرسنگ مسافت دارد ، در رسيد . در آنجا اطراق و توقّف نمود كه تمام بازماندگان در رسند و فردا با جمعيّت به بخارا عزيمت نمايد . همين كه قدرى بياسود و از خستگى راه بر آمده ، با خود در تفكّر بود كه در آن اثنا سوارى كه از غلامان امير حسين بود و نامهء امير را به جهت امير نصر اللّه خان حامل بود از گرد راه در رسيده ، نامهء امير حسين را به دست او داد . نامه را گشود ، از كم و كيف كار آگاهى يافته ، رنگ چهره‌اش نيلوفرى شد و مدّتى سر به جيب تفكّر فرو برده ، پس ملتزمين ركاب خويش را از مضمون نامه آگاهى داد . همراهانش او را تسلّى داده و در همان شب از كنار رودخانهء آشيك يا « عاشق » به طرف كارشى عطف عنان نمود . بعد از ورود به كارشى با نزديكان خويش انديشيده بود كه عيال و اطفال خود را برداشته ، به شهر سبز فرار نمايد . امير حسين را از قصد مير نصر اللّه خان آگاه نمودند . امير ، نامه‌اى مشعر بر محبّت و دوستى و بىغرضى به جهت او نگاشته و به قرار عهد پدر حكمرانى كارشى را به او واگذاشته ، اطمينانش داد كه هيچ وقت از رعايت حال برادران اهمال و فرو گذار نخواهد شد . پس مير نصر اللّه خان مطمئن گرديده در كارشى بزيست ؛

--> ( 1 ) . اساس : خاجه .