ميرزا شمس بخارايى
246
تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى
149 / 5 - خواهر اسكندر خان ولى النعم كه سوگلى حرم وى بود ، زهر به نصر اللّه خورانيد امير نصر اللّه در سال 1276 ه . / 60 - 1859 م ، به خوقند تاخت و پس از سركوبى مردم آنجا ، خدايار خان را مجبور به اطاعت از حكومت بخارا كرد . بر اساس نوشتهء تاريخنگاران محلّى اين واپسين تاخت امير به سوى خوقند بود ؛ زيرا امير در سال 1277 ه . / 1860 م ، در گذشت . ظفرنامهء خسروى / - 150 تا - 152 . وامبرى بر اين باور است كه امير در اين يورش بر خوقند و شهر سبز دست نيافت و حتى به خاطر عدم پيروزى ، كارش به مرز جنون كشيد . او در اين باره چنين مىنويسد : « از اشخاص معتمد شنيدم كه مرگ نصر اللّه در اثر شدت غيظ و غضبى بود كه به واسطهء عدم موفقّيت در اردوكشىهاى خوقند و مقاومت لجوجانهء « شهر سبز » به او دست داده بود ، زيرا پس از سى حملهء پى در پى و با وجود شش ماه محاصره ، باز هم درهاى خود را به روى او نگشوده بود . در آن موقع شخصى به نام « ولينعمه » در آنجا به جنگ اشتغال داشت كه امير خواهر او را به زنى گرفته بود تا از اين راه نوكر باوفايى هم براى خود فراهم كرده باشد . خلاصه خبر سقوط شهر در حالت احتضار به امير رسيد و با وجود اينكه نيمى از مشاعرش بيشتر كار نمىكرد ، امر داد برادرزن و تمام اولادش را به قتل برسانند . ولى چون موقعيّت اجازه نمىداد كه ديدگان خود را با اين منظرهء خونين سيراب سازد ، لذا زن خود را كه خواهر « ولينعمه » باشد ، احضار كرد و فرمان داد نزديك تخت خوابش سر آن زن بيچاره را از تن جدا كنند . سياحت درويشى دروغين / 484 ، 485 . اسكندر ولى النعم . نظر وامبرى قابل تأمّل است ، زيرا « اسكندر ولينعم » كه امير خواهر او را به زنى گرفته بود ، در چنگ امير قرار داشت و قصد داشت از بخارا به شهر سبز فرار كند و در آنجا شورشى بر ضدّ امير به راه اندازد . امير پيش از آنى كه چشم از جهان فروبندد ، دستور داد تا او را بكشند ؛ چنان كه مؤلف ظفرنامه در اين باره چنين مىنويسد : « ديگر به خاطر مبارك رسيده كه من از اين دار الفنا رحلت خواهم نمودن ، چرا دشمنان من زنده باشند ؟ پس در آن شب ، فى الفور ، فرمود كه « اسكندر دادخواه كنگس » رامع اتباع آن به بالاى ارگ عالى