ميرزا شمس بخارايى

183

تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى

كه بين دو طرف رخ داد ، بيرام على در ميدان پيكار كشته شد . پس از قتل وى ، دومين فرزندش ، محمّد كريم جانشين پدر شد . ديرى نگذشته بود كه مردم مرو از او روى گردان شدند و محمّد حسين خان - فرزند بزرگ بيرام على - را از مشهد دعوت كردند و به حكومت برگزيدند . محمّد حسين چند صباحى به حكومت مرو پرداخت و شاه مراد هم در ظاهر با او كارى نداشت . تا اينكه شاه مراد بار ديگر به مرو يورش آورد . محمّد حسين به اميد يارى همسايگان پايدارى كرد ؛ امّا والى خراسان به يارى وى نشتافت و حمايت تيمور شاه درانى ، پادشاه افغان ، نيز كافى نبود . مردم مرو سرانجام به سبب كمبود آذوقه و قحطىاى كه در شهر پديدار شده بود ، محمّد حسين را مجبور ساختند تا شهر را تسليم كند . اوزبكان ، محمّد حسين را با اعضاى خانواده‌اش به اسارت گرفته با خود به بخارا بردند و تا چندى با وى به عزّت و احترام رفتار مىكردند . آبيارى در تركستان / 87 ؛ تاريخ خانات آسياى مركزى / 59 - 63 ؛ تاريخ ايران مالكوم ، ج 2 / 448 ، 449 . سرجان مالكوم كه محمّد حسين خان مروى را در تهران از نزديك ديده است ، رويداد سقوط شهر مرو و رفتار شاه مراد را در مقالات خود از زبان وى چنين مىنويسد : « بيگىجان در اين انديشه بود كه من به آيين او كه قسمتى از تصوّف است بگروم و از دين خود كه او ضلالت شيعه مىناميد ، دست بكشم . ضرورت مرا به آن داشت كه به قبول آيين او تظاهر كنم و به اين تدبير تا مدتى خود و خاندان خود را مورد محبّت و احترام او قرار دهم . تا مدّتى چون اشتغالى ديگر نداشتم ، اوقات خود را به تحصيل ادبيات و مطالعهء تواريخى كه در دسترسم بود گذراندم ، تا اينكه برادرزاده‌ام باقر خان از بخارا گريخت و به پناه ايران رفت . خان اوزبك مرا در اين كار مقصر شناخت و از اين تاريخ من در چشم او بد شدم . چون اين مرد ( شاه مراد ) مىديد كه من كاملا مواظب خود هستم و از افتادن در دامهايى كه او مىگسترد به شدّت احتراز دارم ، بالاخره تصميم گرفت كه خانهء مرا محاصره كند و به قتلم برساند . من از مدّتها پيش فكر كرده بودم كه مردى مثل او متلوّن المزاج بالاخره روزى دست به عمل زشت خائنانه‌اى خواهد زد . تا وقتى كه