ميرزا شمس بخارايى

115

تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى

ماده تاريخ گفته و به يادگار نگاشتم : سر غلام بريد و به زير دار نهاد اين اقل ، محرّر كتاب ، شعر را حساب نموده ، بايد حرف « غين » و حرف « ر » را كه جملهء اين دو حرف هزار و دويست مىشود به تاريخ گرفت . القصّه ، چون شاه مراد از فتح مرو و كشتن بيرام على خان خيال خود را آسوده ديد ، باد نخوت به دماغ افكنده به خيال لشكر كشى به مملكت مشرقى ايران افتاده با لشكرى بىشمار به جانب خراسان تاخت ، آنچه قرا و قصبات در حوالى مشهد بود به باد غارت بداد ، اسير زياد و غنيمت بسيار به چنگ آورده به بخارا مراجعت نمود و هر سال يكى دو دفعه به حدود خراسان لشكر مىكشيد . چون اهالى آن حدود چنين ديدند ، قلاع محكم به جهت تحصن خويش ساخته ، وقتى كه از آمدن شاه مراد و لشكر اوزبيك آگاه مىشدند ، هر چه داشتند به قلعه برده حصارى مىشدند . شاه مراد نيز قلعه‌گيان را حصار داده مبلغى مال المصالحه گرفته از گرد قرا و قصبات برمىخاست . « 1 » در هر لشكر كشى كه شاه مراد مىكرد ، به جهت هر فوج يك نفر پيشنماز معيّن مىنمود از آحاد و افراد قشون با كمال ميل و رغبت نماز پنجگانه را ادا مىكردند . عزّت اللّه مىنويسد : در يكى از لشكركشيها كه شاه مراد به حدود خراسان يعنى به خيال تسخير مشهد [ كرده ] « 2 » بود ، شصت هزار نفر لشكر اوزبيك و غيره به همراه داشت تا به حدود مشهد رسيد . به واسطهء استحكام برج و باروى شهر مشهد و ساير قصبات ، كارى از پيش وى نمىرفت . پس محض اينكه سران سپاه خود را ساكت نمايد ، روزى تمام آنها را احضار نموده گفت : دوش حضرت رضا - ثامن ائمهء هدى - را در خواب ديدم ، به من فرمودند كه به مشهد و قصبات حوالى اين شهر آسيبى نرسانم . بدين واسطه به شماها قدغن اكيد مىكنم كه سپاه جمعى خود را از دست‌اندازى شهر خراسان و قصبات و قراء نزديك منع نماييد ، ولى جايهاى ديگر را هر چه بتوانيد قتل و

--> ( 1 ) . اساس : مىخواست . ( 2 ) . اساس ندارد با توجه به فحواى عبارت افزوده شد .