ميرزا شمس بخارايى
102
تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى
كه ابدا راه چاره نمانده . پس خواجه « 1 » يك نفر از معتمدين همراهان خويش را نزد خود خوانده و طفل دو سالهء خود را كه همراه داشت به او تسليم كرده گفت : ما را كارى پيش افتاده كه با اين جمعيّت همگى كشته خواهيم شد . تو را بايستى كه تا رمق در تن مىباشد در محافظت اين طفل كوشيده ، شايد او را به مأمنى برسانى كه نسل ما مقطوع نگردد ! و آذوقهء چند روزه با اسب و آب و جواهرات بسيار به او سپرده ، او را به درّهاى از كوهها رسانيدند و خود به جانب راه درّه شتافتند . چون خواجه « 2 » و همراهانش تماما وارد آن تنگنا گرديدند ، بدخشانيان از چهار طرف راه را بر آن طايفه مسدود داشته ، خورد و بزرگ را هدف تير تفنگ نموده ديّارى از آنها را باقى نگذاشتند و آنچه به دست نمودند به نزد سلطانشاه برده به او تسليم نمودند . پس سلطانشاه نامهاى بدين مضمون به پادشاه چين نگاشت كه جمعى از دوستان شما از راه بدخشان فرار مىنمودند ، قشون بر سر راه آنها فرستادم و به ملاحظهء دوستى با اعليحضرت شما ، تمام فراريان را كشته و عالم را از وجود ايشان پرداختم ، پس يك نفر سفير هم تعيين نموده و نامه را با او به جهت پادشاه چين فرستاد . چون پادشاه مذكور از اين واقعه آگاهى يافت ، تحف و هداياى بسيار گرانبها به جهت سلطانشاه روان نمود و سفير او را خوشدل بازگردانيده و از آن تاريخ حكم نمود كه بعد از آن از تجّار بدخشانى كه مال التّجاره به چين مىفرستند ، مطالبهء گمرك نشود و دربارهء تجّار بدخشان لازمهء احترام به عمل آيد ، چنان كه تا كنون به موجب همان حكم مجرا و معمول است . حال چند كلمه از حال و چگونگى وقايع آن طفل دو ساله درج نماييم : آن شخصى كه معتمد خواجه « 3 » بود ، كه پسر دو سالهء او را سپرده داشت ، پس از آنكه بدخشانيان ، خواجه « 4 » و همراهانش را كشته و اموال او را كه تماما زر و گوهر بود به غارت بردند ؛ شخص مذكور آن طفل دو ساله را كه يوسف خواجه « 5 » نام داشت برداشته و راه بيابان را پيش گرفت . در صحرا و كوه راهسپار بود و بعد از مصائب زياد او را به قصبهء « اوراتوپ » رسانيد . حاكم آنجا از قضيّه آگاه گرديده طفل را نزد خود نگاهدارى كرده و بعد از آنكه
--> 1 تا 5 . اساس : خاجه .