جعفر حميدى
44
تاريخ اورشليم ( بيت المقدس ) ( فارسى )
قدرى نان ، نخستزادگى را از عيسو خريد « 1 » . عيسو ( عيساو ) شكارچى بود و يعقوب كشاورز ، عيسو ، بىباك ، جسور و ماجراجو بود و يعقوب متين و آرام . اما اسحاق مطابق نص تورات ، به عيسو بيشتر از يعقوب دلبستگى و علاقه داشت . اسحاق كه در اواخر عمر نابينا شد ، در سن يكصد و شصت سالگى روزى عيسو را طلب كرد و به او گفت : تير و كمانت را بردار و عازم شكار شو و بزغالهاى را شكار و آن را ذبح و طبخ نما و برايم بياور تا از گوشتش بخورم و جان ترا بركت دهم . هنگامى كه اسحاق اين سخنان را براى عيسو بيان مىكرد ، مادر عيسو و يعقوب يعنى رفقه ( ربهكا ) نيز حاضر بود . اسحاق كه نابينا بود متوجه حضور او نشد . رفقه قلبا راضى به پيامبرى و بركت گرفتن عيسو نبود . چرا كه ، يعقوب بيشتر مورد ملاطفت و محبت او بود . همين كه عيسو تير و كمان را برداشت و به قصد شكار به سوى صحرا روان گرديد ، رفقه به فكر چاره افتاد تا مگر بركت و پيامبرى را نصيب فرزند ديگر خويش ، يعقوب سازد . رفقه ، يعقوب را طلبيد و ماجراى سخنان اسحاق با عيسو را براى او بيان داشت . آنگاه به يعقوب گفت : پسرم اينك آنچه را كه به تو امر مىكنم بشنو و اجرا كن . آنگاه او را وادار ساخت تا به گله رود و فورا دو بزغاله بياورد تا از آنها غذايى طبخ كند . و سپس شوهرش اسحاق را از آن غذا بخوراند تا جان پسرش يعقوب را به جاى عيسو بركت دهد . اما عيسو موهاى بلندى بر دست و سر داشت و يعقوب بىموى بود . به مادر گفت چنانچه پدر دستهاى او را لمس كند متوجه بىمويى او خواهد شد ، اما رفقه گفت فكر آن را هم كرده است . يعقوب بزغالهها را آورد و رفقه آنها را ذبح و طبخ كرد . و دستهاى يعقوب را با پوست نرم بزغاله پوشانيد و لباس فاخر عيسو را بر تن او كرد و خورش و نان را به دستش داد تا نزد پدر ببرد . يعقوب به حضور پدر رفت و خوردنى را به او داد . اسحاق گفت : تو كيستى ؟ يعقوب گفت : پسر نخست تو عيسو هستم ، آنچه به من فرمودى انجام دادم . اكنون برخيز و بنشين و شكار را بخور تا جانت مرا بركت دهد . اسحاق به دو گفت : اى پسر من ، چگونه بدين زودى يافتى ؟ يعقوب
--> ( 1 ) . سفر پيدايش باب بيست و پنجم آيهء 34