جعفر حميدى
323
تاريخ اورشليم ( بيت المقدس ) ( فارسى )
در علم كلام بر طريقهء اشعرى بود . از تأليفاتش كتاب ملل و نحل ؛ نهاية الاقدام فى علم - الكلام ؛ مصارعة الفلاسفه يا المصارعة و المضارعه و يا مصارع الفلاسفه يا المصارعات ؛ مفاتيح الاسرار و مصابيح الابرار ( در تفسير ) ؛ و غيره مىباشد . ( د . م . ج 2 ص 1513 ) 102 . حمزه اصفهانى ، شهرت ابو عبد اللّه حمزة بن حسن اصفهانى ، وفات بين 350 و 360 هجرى قمرى ، اديب و لغوى و مورخ عربىنويس ايرانى . در اصفهان به دنيا آمد ، و صرف نظر از مسافرتهايى كه در طلب علم كرد ، اكثر عمر را هم در آن شهر به سر آورد . از وى اگر چه غالبا به عنوان يك مورخ مشهور نام برده مىشود ، بيشتر به ادب و لغت توجه داشته است . از جملهء آثار بازماندهء او جمع و تأليف ديوان ابو نواس ، كتاب الامثال ، كتاب التنبيه ، و تاريخ سنى ملوك الارض و الانبياء را مىتوان نام برد . ( د . م . ج 1 ص 866 ) 103 . بطائح bata eh ، در اصطلاح نويسندگان دورهء عباسى ، سرزمين وسيع و پست و باتلاقى مسير سفلاى رودهاى دجله و فرات ميان كوفه و واسط در شمال و بصره در جنوب . لفظ بطائح جمع لفظ بطيحه ( batiha ) [ - زمين باتلاقى ] است ، كه به همان سرزمين اطلاق مىشد . گاهى نيز اسم شهرهاى مجاور را بر اين الفاظ ملحق مىكردند ( مانند بطيحة الكوفه يا بطائح الكوفه ) . ( د . م ج 1 ص 431 ) 104 . يحيى ( تعميددهنده ) ( يوحنا ) پدرش زكريا از دستهء ابيا و مادرش اليصابات ( اليزابت ) از دختران هارون است وى شش ماه پيش از تولد مسيح ، به دنيا آمد . شخصى تنها و خلوت دوست بود و چون به سى سالگى رسيد ، مردم را به اصلاح امور دينى دعوت فرمود . بسيارى او را مسيح پنداشتهاند ، ولى خودش اين خيال را از ذهن مردم بيرون كرد ، بشارت به آمدن مسيح همى داد . جماعتى عظيم از براى شنيدن قول و تعميد يافتن از وى جمع مىشدند و از آن جمله مسيح ناصرى بود كه براى تعميد وى آمده ، لكن يحيى در اول راضى نبود كه وى را تعميد دهد . زيرا خود را لايق اين مطلب نمىدانست . يحيى شخصى بردبار و متواضع بود و چون نقصان خود و ترقى و توسعه كار مسيح را دانست به شاگردى وى درآمد و به الوهيت مسيح نيز گواهى داد . موعظهء يحيى در حواس شنوندگان ، بس مؤثر مىافتاد . از جمله شنوندگان ، يكى هيروديس رئيس ربع بود كه بر حسب قول وى رفتار مىنمود ، ولى چون هيروديس ترك زناكارى با هيروديا را نتوانست ، يحيى وى را توبيخ نمود . پس يحيى به زندان افكنده شد و اگر خوف شورش مردم نمىبود ، وى را به قتل مىرسانيد . هيروديا چون چنين ديد حيلهاى انديشيد . وى دختر خود ، « سلومه » را به رقصيدن در روز تولد هيروديس ، ترغيب نمود . از رقص وى هيروديس و ساير حضار ، بينهايت خوشحال شدند . بدين لحاظ هيروديس قسم ياد كرد كه ، هر آنچه طلبد به وى خواهد داد و چون از مادر خود تعليم يافته بود ، سر يحيى تعميددهنده را بر طبقى ، از هيروديس خواست . پس آنگاه در زندان سر آن پيغمبر خدا را ، از تن جدا كرده به سالومه ( سلومه ) دادند . و او آن را براى مادر خود به